ادبیات زنان ایران در ترازوی نقد فمینیستی
- نسیم خلیلی
- 5 hours ago
- 9 min read
نگاهی به کتابِ «واکاوی نقد ادبی فمینیستی در ادبیات زنان ایران»
واکاوی نقد ادبی فمینیستی در ادبیات زنان ایران | مجموعه مقالات | آزاده دواچی |چاپ اول: ۱۳۹۷|
شابک: ۸-۷-۹۹۹۳۷۴۷-۱-۹۷۸| مشخصات نشر: نشر مهری: لندن ۲۰۱۸ میلادی/۱۳۹۷ شمسی .| مشخصات ظاهری:۱۵۶ص : غیرمصور | موضوع:نقد ادبی |
زیستن در سرزمینِ شکوهمند ادبیات، در برهههای استیصال و اندوه و انفعال تاریخی، همواره همچون آرمیدن بر پهنهی شقایقزارهایی دور از خفقان و تراکم، شهد شکرینی بوده است بر کام و جان انسان ایرانی سرگشته اما همین ادبیات، که جای آرمیدن است، خود همزمان، پهنهی فکورانهی شورانگیزیست برای بازشناسایی و فهم رنجها و تقلاهای اجتماعی و سیاسی در تاریخ. با ظهور و خیزش شمار زیادی از زنان نویسنده و کنشگری فعالانهی آنان در عرصهی داستاننویسی و شعر، بازنگری و فهم لایههای پنهان حیات فکری، فرهنگی و سیاسی و جامعهشناختی در آثار و روایتهایی که آنان آفریدهاند، خود سویهی دیگری بر این بازشناسایی تاریخی گشوده است. با چنین دغدغهای دربارهی زنان نویسنده و آثارشان، محققان زیادی کوشش کردهاند تحقیقاتی را سامان بدهند و مقالات و کتابهایی بنویسند؛ یکی از تازهترین و مبسوط و موفقترین این آثار را آزاده دواچی با نگارش کتاب «واکاوی نقد ادبی فمینیستی در ادبیات زنان ایران» به رشتهی تحریر درآورده است، اثری کوچک اما عمیق و کامل که از سوی نشر وزین مهری به بازار کتاب آمده است.

زنان، قلم و تمنای تغییر
پرسه در دادههای صفحات آغازین کتاب گویای آن است که نویسنده، با واکاوی دقیق بسترهای تاریخی و جامعهشناختی، تلاش میکند تا پیوندی بنیادین میان جنبشهای اجتماعی زنان و بالندگی ادبیات فمینیستی در ایران برقرار کند؛ با همین رویکرد است که نویسنده به شکلی متقاعدکننده استدلال میکند که نوشتار برای زنان، نه صرفا یک فعالیت ذوقی، بلکه کنشی رادیکال برای بقا و استراتژی هوشمندانهای برای تقابل با هژمونی گفتمانهای مردسالارانه بوده است. درواقع، نویسنده در همان نخستین فصول میخواهد چنین چشماندازی را بر برابر مخاطب بنشاند که کتاب حاضر میخواهد نشان دهد که چگونه نویسندگی به ابزاری قدرتمند برای بازتعریف خویشتن در فضایی تبدیل شده که ساختارهای مسلط، همواره سعی در تحدید عاملیت و سرکوب صدای زن در آن داشتهاند، از این رهگذر گویی هر کلمهای که از سوی زنان بر کاغذ مینشیند، در قالب نگاهی گفتمانمحور و تحلیلی، نوعی مقاومت آگاهانه در برابر این تحدید است.
از سوی دیگر دواچی آن دیدگاه سنتی که اقبالِ زنان به داستاننویسی را صرفا امتداد غریزی قصهگوییهای مادرانه و فعالیتهای خانگی میپندارد، به چالش میکشد و آن را نوعی تقلیلگرایی تحلیلی میداند. او با تکیه بر آرای صاحبنظرانی همچون ویرجینیا وولف، استدلال میکند که انگیزهی اصلی زنان برای قلم به دست گرفتن و نوشتن و آفریدن و شخصیتپردازی، از یک تمنای درونی گاه ناخودآگاه اما نهادینه برمیخیزد، تمنای تغییر در ساختارهای کلان اجتماع؛ بدینسان، نویسنده ادبیات را از حصار تنگ تجربههای خصوصی زنانه فراتر برده و آن را به مثابهی نیروی محرکهای برای کنشگری اجتماعی و بازسازی هویت جمعی در بدنهی اجتماع ایران، در برابر نگاه مخاطب خویش به تصویر میکشد.
نقد ادبی ایران در غیاب یک گفتمان اصیل فمینیستی
دواچی در ادامهی بحث، تیغ نقد خود را بر پیکرهی نقد ادبی فمینیستی در ایران میکشد و با ارائهی تحلیلهای خود، وضعیتی پارادوکسیکال را ترسیم میکند. او معتقد است فضای نقد ما در مواجهه با ادبیات زنان، غالبا در دو ساحت مجزا و ناکافی گرفتار شده است: یا در حصار دیدگاههای صرفا زیباییشناسانه محصور مانده و یا زیر سایهی سنگین رویکردهای سنتی و مذهبی، هویت مستقل خود را از دست داده است. با چنین نگرشی، از نگاه نویسنده، با وجود آنکه تلاشهایی برای شناسایی ساختارهای صوری ادبیات زنانه صورت گرفته، اما این کوششها همواره از واکاوی لایههای زیرین این گستره بازماندهاند. درواقع او میخواهد در قالب تحلیلهای خود در این کتاب بگوید که نقد ادبی ما در غیاب یک گفتمان اصیل و منسجم فمینیستی، در سطح باقی مانده و نتوانسته است به عمق آن پیامی رسوخ کند که ادبیات زنان را به چیزی فراتر از متن تبدیل کرده است؛ برای تبیین چرایی این کاستی، نویسنده سه مولفهی آسیبزا را برمیشمارد که مانع از فربگی و بالندگی نقد ادبی فمینیستی شدهاند. مولفهی نخست از نگاه او، فقدان بنیهی آکادمیک و متدولوژیک است که سبب شده نقدها از پشتوانهی نظری لازم بیبهره بمانند. او در ادامه به عنوان دومین مولفه، از محدودیت افق دید منتقدان نام میبرد که به جای تنوعبخشی به رویکردهای تحلیلی، خود را در چنبرهی دیدگاههایی محدود زندانی کردهاند و سرانجام، عامل سوم را فشارهای خردکننده و نفوذ گفتمان مردسالار میداند که حتی در ساحت نقد نیز ریشه دوانده و ناخودآگاه منتقدان را به بیراهه میکشاند. به زعم دواچی، تا زمانی که نقد ادبی ما از این تنگناهای ساختاری و گفتمانی رها نشود، ادبیات زنان همچنان در معرض بدفهمی یا تقلیلگرایی باقی خواهد ماند.
او در ادامه، حوزهی ادبیات مهاجرت را نیز از منظر نقد فمینیستی به پرسش میکشد و نشان میدهد که چگونه غلبهی نگاههای غیرجنسیتی، بخش مهمی از تولیدات ادبی زنان مهاجر را از میدان دید نقد کنار زده است. او یادآور میشود که مهاجرت، به عنوان یکی از پدیدههای پیچیدهی جامعهشناختی، در سالهای اخیر نه فقط جابهجایی جغرافیایی، بلکه نوعی دگرگونی تاملبرانگیز به لحاظ جامعهشناختی را در موقعیت سوژهی زن به همراه داشته است؛ زنی که دیگر صرفا در نقشهای پیشینِ همسر یا مادر بازنمایی نمیشود، بلکه با عاملیت بیشتر، در مقام کنشگری تصمیمگیرنده و حتی عصیانگر ظاهر میگردد. از دل همین تغییر، به زعم نگارندهی کتاب، موج تازهای از زنان نویسنده در دورهی پسامهاجرت شکل گرفته که توجه منتقدان را نیز به سوی مسائل جنسیت و سکسوالیتی در ادبیات مهاجرت جلب کرده است. با این همه دواچی از این فضا نیز تصویری بینقص و کامل ارائه نمیدهد و با نگاهی آسیبشناسانه نشان میدهد که نقد ادبی مهاجرت، هرچند در سالهای اخیر گستردهتر و امیدوارکنندهتر شده اما همچنان از نارواییها و کاستیهایی جدی رنج میبرد. او به ویژه بر این نکته تاکید میکند که بیتوجهی به مسالهی زنان و نادیده گرفتن موقعیت خاص آنان در مهاجرت، سبب شده این نقد به خوانشی یکسویه و ناقص فروکاسته شود. در نتیجه، نه فقط تجربهی زیستهی زنان مهاجر، بلکه مناسبات آنان با جامعهی میزبان و امکان شکلگیری هویتی متفاوت در بستر مهاجرت نیز به درستی دیده نشده است. کتاب در این فصول نشانگر آن است که از منظر نویسنده، تنها زمانی میتوان به درکی دقیقتر از ادبیات مهاجرت رسید که نقد فمینیستی در متن این مطالعات ادغام شود و امکان بازنمایی فشارهای مهاجرت، ظرفیتهای مقاومت زنان، و تاثیر متقابل آنان با زنان کشور میزبان نیز فراهم آید و این همه، مستلزم یک نگاه جامعالاطراف و عمیق به بسترهای تازهی حیات فرهنگی زنان ایرانیست.
از متن تا عمل
اما کوشش نویسنده در این کتاب تنها به نقد رویکردها و فضای متنی محدود نمیماند از این رهگذر است که نویسنده در ادامه، با نگاهی انتقادی به «انجمنهای ادبی ایرانی در مهاجرت»، نشان میدهد که این نهادها هرچند میتوانند به مثابهی فضایی برای پیوند، گفتوگو و استمرار کنش ادبی در تبعید عمل کنند، اما خود از آسیبهای جدی نیز مصون نیستند. او بر این نکته تاکید میکند که چنین انجمنهایی اگر از سطح گردهمآییهای صوری فراتر نروند، به جای آنکه بستری برای تولید اندیشه و بازاندیشی در تجربهی مهاجرت باشند، تنها به محفلی بسته و تکرارشونده بدل میشوند. در این صورت، ظرفیت آنها برای بازنمایی تنوع تجربهی مهاجران، به ویژه زنان، و نیز برای گشودن افقهای تازه در نقد و نوشتار، به شدت محدود خواهد شد. از همین منظر نویسنده آسیبشناسی خود را متوجه سازوکارهای درونی این انجمنها میکند؛ سازوکارهایی که گاه با تکیه بر روابط محدود، فقدان نقد جدی، یا غلبهی سلیقههای شخصی، مانع از شکلگیری گفتوگویی ثمربخش و خلاق میشوند. دواچی به طور ضمنی در این فصل یادآور میشود که اگر این فضاها نتوانند از حالت بسته و درونگرای خود فاصله بگیرند و با مسائل واقعی مهاجرت، هویت، جنسیت و ادبیات درگیر شوند، نهتنها به رشد ادبیات کمک شایانی نخواهند کرد بلکه خود به یکی از عوامل تثبیت همان کاستیهایی بدل میشوند که قرار بود در برابرشان بایستند و یا آنها را به نویسندگان نشان دهند تا در آن قلمرو قلمفرسایی کنند.
از تنانگی گفتن؛ کنشی رهاییبخش
اما در ادامه دواچی در فصلی تعیینکننده به کالبدشکافی رابطهی پیچیدهی سانسور و تن زنانه در ادبیات ایران میپردازد. او با نگاهی به صیرورت تاریخی حضور زنان از عصر مشروطه تاکنون، استدلال میکند که بدن زنانه همواره زیر تیغ دولبهی سنت و شرم، از ساحت روایت حذف، یا به حاشیه رانده شده است. نویسنده معتقد است که گفتمان مردسالار سالیانِ سال، با کالاییسازی یا فرودستانگاری بدن، عملا امکان بیان اصیل زنانگی را سلب کرده بوده است، اما در سالهای اخیر، رشد فضای مجازی و امکان نشر در خارج از حصارهای نظارتی، فصلی تازه را رقم زده است. این آزادی نسبی، به زنان نویسنده اجازه داده است تا با روایتگری درست و آگاهانه، بکوشند تا علیه شتابِ حذف عصیان کنند و تن زنانه را نه به عنوان ابژهای جنسی برای نگاه مردانه، بلکه به عنوان نمادی واقعی از احساسات، عواطف و هویت انسانی خویش بازتعریف نمایند. نکتهی درخشان تحلیل دواچی در این بخش، تبیین مرز باریک میان غلبه بر شرم و غلتیدن در دام نگاه سکسیستیست، او به درستی هشدار میدهد که غلبه بر شرم در ساختار ادبی، به معنای همسویی با نگاه ابژهمحور مردانه نیست، بلکه به معنای گذشتن از باورهای کلیشهای محتوم و درازدامانیست که سالها بر نوشتار زنانه سایه افکنده است. از نظر نویسنده، هرچه قدرت نوشتار در ترسیم تن از تعاریف سلطهگرایانه فاصله بگیرد، به همان میزان به غلبه بر تابوهای ریشهدار نیز نزدیکتر خواهد شد. بدینسان، او ادبیات را به عرصهای برای بازیابی تن تبدیل میکند؛ جایی که نوشتن از خویشتن، دیگر نه یک فعل گناهآلود یا نمایشی، بلکه کنشی رهاییبخش برای بازپسگیری هویتیست که دههها در محاق سانسور و شرمِ تحمیلی مغفول مانده بوده است.
دواچی در ادامه در پیوندی هوشمندانه میان کنش ادبی و حافظهی تاریخی، بحث سانسور را از ساحت صرفا مکتوب فراتر برده و آن را در قالب ایستادگی فعالانهی زنان بازخوانی میکند. از همین رهگذر است که او با ارجاع به زندگی و نبرد پیشروانهی زنی همچون قمرالملوک وزیری، میکوشد نشان دهد که چگونه صدا و حضور زنانه، خود به مثابهی نخستین سنگر مقاومت در برابر ساختارهای سرکوبگر و مردسالار عمل کرده است. این رویکرد، زنان نویسنده را از مقام قربانیان انفعالی سانسور خارج کرده و در جایگاه کنشگرانی مینشاند که با اقتدا به شجاعت اسطورههای تاریخیشان، گام در راه شکستن سکوت مینهند؛ گذاری که نه تنها سانسور را به چالش میکشد، بلکه به مثابهی پل پیوندی عمل میکند که خواننده را برای ورود به مباحث ساختاری و تحلیلی در فصول بعدی اثر آماده خواهد ساخت.
طیفی از تجربهها و صداها در ادبیات زنان ایران
و در این میان شاید گل کتاب فصل فرجامین یا همان فصل سوم باشد، فصلی که نویسنده در آن کوشیده است نقد فمینیستی را از سطح بحث نظری به میدان خوانش عملی متن بیاورد و نشان دهد این رویکرد چگونه در مواجهه با آثار متنوع زنان ایرانی کار میکند. در این فصل، او به صورت نمونهای به سراغ آثاری چون «مرا هم با کبوترها پر بده» از ماهرخ غلامحسینپور، «ساعت ویرانی» از آرام روانشاد، «چراغها را من خاموش میکنم» از زویا پیرزاد و در حیطهی شعر نیز به سراغ «هزارهی ترنج» از نرگس باقر، «نام تو زخم من است» از آزاده طاهایی و شعرهای دیگری از شاعران زن میرود تا نشان دهد نقد فمینیستی فقط یک چارچوب مفهومی و تئوریک نیست، بلکه ابزاری خوانشگر برای آشکار کردن لایههای پنهان تجربهی زنانه، بدن، زبان، سکوت و مقاومت در متن است. این انتخاب میان آثار داستانی و شعری نیز به خوبی بیانگر آن است که نویسنده میخواهد گسترهی حضور زن در ادبیات معاصر را در ژانرهای مختلف بسنجد و از خلال نمونهها، اعتبار و کارآمدی رویکرد خود را محک بزند. از این منظر فصل سوم را میتوان نقطهی اتصال استدلالهای پیشین کتاب با یک خوانش ملموس و عینی دانست؛ جایی که دواچی پس از طرح مبانی و آسیبشناسی نقد ادبی فمینیستی، اکنون نشان میدهد این نقد چگونه در مواجهه با متن، به شناسایی سازوکارهای پنهان سلطه، بازنماییهای عینی و امکانهای رهاییبخش نوشتار زنان دست مییابد. اهمیت این بخش در آن است که نویسنده تنها به اثبات وجود یک سنت زنانه در ادبیات اکتفا نمیکند، بلکه با انتخاب نمونههایی متنوع از شعر و رمان، به خوانندهی خود نشان میدهد که ادبیات زنان ایران واجد طیفی از تجربهها و صداهاست؛ صداهایی که گاه در برابر حذف و فراموشی ایستادهاند، گاه بدن و هویت را از نو تعریف کردهاند، و گاه در دل زبان، شکلی تازه از حضور و مبارزه را ممکن ساختهاند. به این ترتیب شاید بتوان گفت که فصل سوم کتابِ «واکاوی نقد ادبی فمینیستی در ادبیات زنان ایران»، در حکم یک آزمایشگاه انتقادیست که در آن، نظریه از حالت انتزاعی بیرون میآید و در خوانش آثار، کارکرد و ضرورت خود را به روشنی عیان میکند.
و در نهایت «واکاوی نقد ادبی فمینیستی در ادبیات زنان ایران» نه صرفا یک اثر پژوهشی خشک که کتابی تفکربرانگیز و باشکوه است و برای هر دوستدار ادبیات، دعوتی خواهد بود به بازخوانی دوبارهی جهان کلمات. آزاده دواچی در این اثر، با پیوند زدن تاریخ، تئوری و خوانش عملی گزیدهای از ادبیات زننوشت ایرانی، پل مستحکمی میان رنجهای تاریخی زنان و آرزوهای نوشتاریشان میسازد. این کتاب با چنین خوانش و نگرشی، گواهیست بر اینکه نوشتن برای زنان ایران، از روزهای مشروطه تا به امروز، چیزی بیش از یک هنر و کنشی وجودی برای بازپسگیری هویت و شکستن طلسم سکوت بوده است. مطالعهی این اثر از این رهگذر، نه فقط گشت و گذاری ادبی، که فرصتیست برای ایستادن در کنار زنانی که با قلم خود مرزهای سانسور و کلیشه را به عقب راندهاند و افقهای تازهای برای بودن و سرودن گشودهاند.
