روایت، تنها چراغ است؛ نگاهی به تاریخنگاری در «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»
- فرهاد نیکآیین
- 3 days ago
- 8 min read
نویسنده: م- فرهنگ | چاپ اول: خرداد ۱۴۰۵، نشر مهری | شابک: 3-69-918197-1-978 | مشخصات نشر: نشر مهری: لندن | مشخصات ظاهری: ۱۱۶ ص. : غيرمصور | موضوع: رمان فارسی – داستان معاصر.

در تاریخ ادبیات معاصر جهان، از پسِ رویدادهای صعب و سترگ، نویسندگانی بودهاند که تجربهی زیستهی خود را در قالب شهادت دادن از دل فاجعه، به ساحت متن کشاندهاند؛ جنگهای جهانی، کورههای آدمسوزی و آشویتس، جنگ بوسنی و پرشمار رنجهای جمعی زیستهی انسانی، سالیانِ سال، دستمایهی چنین رویکردی به ادبیات داستانی بوده است؛ در این میان شاید پریمو لِوی، نویسندهی شیمیدانِ ایتالیایی، از مهمترین چهرهها در این پهنه باشد. در روایتهای زنده و عمیق داستانی او، هم حافظهی جمعی هست و هم شهادت به وقوع رویدادهای تاریخی، هم بقا و هم تحقیر و هم یک تاریخنگاری پساحادثه که نویسنده وقتی در قلب رویداد بوده در ذهنش نوشته و پرورانده است، تو گویی در چنین فرایندی با تبدیل تجربهی خشونتی زیسته، به نثری روشن و ادبیاتی تغزلی روبرو باشیم؛ یکی از مهمترین آثار لوی که در همین ساحت میگنجد، «اگر این انسان است»، نام دارد، اثری که تجربهی مستقیم لویست از دستگیریاش و مهمتر از آن زیستنش در اردوگاه آشویتس. مولفههای مهم نهفته در این داستان در پیوندِ با تاریخنگاری، روایت بدن است در وضعیت تحقیر و بقا، همچنین روایتی از فروکاستن انسان به مرزهای ابتدایی زنده ماندن و در کنار همهی اینها تبلور تکرارشوندهی وجدانی بیدار که پیاپی از جایگاه و عاملیت انسانیت پرسش میکند در دل نظم خشونتی که فضای کلی اثر را در بر گرفته است؛ لوی به جرم عضویت در نهضت مقاومت ضدفاشیستی دستگیر و به اردوگاه آشویتش فرستاده شده بود و همانجا بود که فهمید باید داستانی بنویسد که شهادتنامهای بر رنج انسان باشد وقتی که تحت سرکوب و ستم قرار میگیرد؛ او خود در مقدمهی این داستان نوشته است که: «این کتاب، نه در عمل بلکه در نیت و در ذهن، در دوران اسارت در اردوگاه نوشته شد. برای ما نیاز به بازگو کردن داستانمان برای دیگران و نیاز به شرکت دادن دیگران در آن، چه قبل و چه بعد از آزادی، به یک انگیزش بلافصل و مهارناپذیر تبدیل شده بود، تا آنجا که با سایر نیازهای اولیهمان رقابت میکرد. برای پاسخ به چنین نیازی بود که این کتاب را نوشتم و لذا قبل از هر چیز این کتاب برای من یک رهایی درونی است و از این روست ماهیت نامنسجم و پارهپارهاش. فصلهای این کتاب نه بر اساس تسلسل منطقی، که به ترتیب اولویت در اضطرار، تنظیم شدهاند. به گمانم زائد است اضافه کنم که هیچ یک از وقایع این کتاب ساختگی نیست.»(لوی،1398: 12) و حالا سالها پس از آفرینش این کتاب، همچنان ادبیات، بر فرازِ اندوه تاریخنگارانهاش ایستاده است و از پسِ دهشتِ نابودگر حوادث اندوهبار و هولناک، بر طبلِ لزوم نوشتنها و ثبت کردنهای ادبی میکوبد؛ در همین راستاست که در همین روزهای پساسرکوب در ایران، وقتی که جنگ نیز مجال سوگ جمعی را از ایرانیان گرفته بود، نویسندهای جسور پیدا میشود که شرح ماوقعی را که تظاهراتکنندگان روزهای هجدهم و نوزدهم دیماه سال چهارصد و چهار خورشیدی در تاریخ ایران تجربه کردهاند، از زبان یکی از قربانیان نجاتیافته، یکی از بازماندگان، روایت کند، روایتی داغ از تنور اندوه و دهشت درآمده که در قالب یک کتاب کوچک، از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است؛ خالق روایت «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»، کتابی مینویسد که آن را میتوان به سنتی از ادبیات شهادت و بقا نسبت داد، اثری که همچون آثار نویسندگانی نظیر لوی، میکوشد نه فقط رنج را روایت کند، بلکه امکان روایتپذیری رنج را نیز بیازماید. نویسنده در این داستان کوشیده است از زبان جنازهای که جنازه نبود، واقعهی تکاندهندهی سرکوب هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴ را در تاریخ ایران ثبت و ضبط کند چنانچه پریمو لویها در مقطعی دیگر از تاریخ، به کاری مشابه، مبادرت ورزیدند.
شبی طولانی میان مرگ و زندگی
داستانِ تکاندهنده و تاریخمندِ م.فرهنگ، از نقطهای آغاز میشود که مرز میان زندگان و مردگان به باریکی یک پلک زدن است. راوی، در موقعیتی هولناک و کافکایی، خود را در میان جنازههایی میبیند که در پشت یک وانت یا کامیون روی هم تلنبار شدهاند. او زندهایست در میان مردگان، شاهدی زخمی بر یک واقعهی دهشتناک؛ کسی که باید برای بقا، ادای مرگ دربیاورد: «هیچوقت فکر نمیکردم بازی حبس نفس که روزهای یکشنبه در استخر با دوستانم انجام میدادیم، یک روز اینقدر به کارم بیاید و فعلا مرا از مرگ نجات دهد.» حالا او در میان اجساد است و باید وانمود کند مرده است تا در وقت مقتضی خودش را از برزخ میان زندگی و مرگ نجات دهد و برای روایت آنچه که دیده است به جهان زندگان بازگردد؛ این جملهی کلیدی، نهتنها موقعیت فیزیکی راوی، بلکه تو گویی وضعیت استعاری یک نسل را نیز در بریدهای از تاریخ ترسیم میکند: نسلی که در دل بحرانهای زندگی، حبس کردن نفس برای زنده ماندن را تمرین میکند، نسلی که در میانهی آرزوهایش، سترون و عقیم، رها شده است، گاهی به میدان مبارزه میآید و گاهی در پوچی و انزوا جا میماند.
روایت با ضربآهنگی تند و فضایی کلاستروفوبیک (ترس از محیط بسته) آغاز میشود. راوی از لای پلکهای نیمهباز، مامورانی را میبیند که با پاهایشان اجساد را جابهجا میکنند. شنیدن نام «کهریزک» در میان دیالوگهای ماموران، بلافاصله داستان را از یک فضای انتزاعی به یک بستر تاریخی و جغرافیایی مشخص پرتاب میکند که به ویژه برای مخاطبی که مقطعی از تاریخ ایران را به یاد دارد یا آن را زیسته است، آشنا و مانوس به شمار میرود. کتاب از هفت فصل تشکیل شده که هر فصل، گویی لایهای را از این شب طولانیِ میان مرگ و زندگی بودن راوی، در برابر دیدگان مخاطب ترسیم میکند.

زبان و لحن: گزارش از متن واقعه
م.فرهنگ در این اثر از زبانی بهره گرفته که آن را میتوان آمیزهای از گزارشنویسی و واگویههای درونی به شمار آورد. یک جا فلاشبک به گذشته است و آنچه در طی دو شب تظاهرات خیابانی بر راوی و همقطارانش گذشته است، یک جا هم شرح جهان غمبار سولهایست که او را در کاوری سیاه در خود جا داده و در این شرح است که راوی با درون خودش حرف میزند، خودش خودش را تسلا میدهد و راه و چاه مینمایاند: «باید فکری بکنم، چطوره داد بزنم و بگویم: «من زندهام...» اینها که مامور نیستند، کارمند بهداشتن. یقینا برای نجاتم اقدام میکنند. (نه سیاوش این کارو نکن، یادت رفته مامور توی وانت میگفت از دو شب قبل اینجا رو هماهنگ کردن و نیروهای خودشونو جایگزین کارمندا کردن؟)»
لحن کتاب، به ویژه در فصلهای نخست، سرد و بیپرده است. این سردی، چه آگاهانه و تعمدی انتخاب شده باشد و چه نه، ناشی از شوک واقعه است و بهترین انتخاب برای روایت عریان یک رویداد هولناک که چنان نزدیک است که غبارش هنوز بر تنپوشهاست، بر طرهی موها، بر دستها، قلبها و در نتیجه فرصتی برای در لفافه فرو بردن روایت نبوده است به این ترتیب است که نویسنده تلاش نکرده تا با استفاده از استعارههای پیچیده، زهر حقیقت را بگیرد؛ بلکه اجازه داده است تا اشیاء و کنشها خودشان سخن بگویند. در فصل دوم اما لحن کمی تغییر میکند و به فضای خیابان و حافظهی جمعی نزدیکتر میشود. آدمهای بیشتری را میبینیم و با مصاحبت با بابابزرگ، همدردی و حس عاطفی عمیقتری نسبت به داستان در قلب خود حس میکنیم. در این میان اشارات مستقیم به «دوشکا»، «کلاشینکف» و «قمه» در برابر دستهای خالی مردم، تقابلی را میسازد که در عین سادگی، به شدت تصویری و سینماییست. زبان گفتوگوها در کتاب، وفادار به واقعیت خیابان و بازداشتگاه است؛ زبانی گزنده، گاه عامیانه و سرشار از تنش.
بدن و بقا
اما یکی از برجستهترین درونمایههای کتاب، روایت بدن است. در «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»، بدن تنها یک وسیله برای حرکت نیست؛ بدن، هدف شلیک، مورد ضرب و شتم و در نهایت، سندی برای سرکوب است. راوی در حالیکه میان جنازهها پنهان شده، از فشار زخم زانوها، بوی خون و تنگی نفس سخن میگوید. این تمرکز بر جزئیات جسمانی، باعث میشود مخاطب نه با یک ایدئولوژی، بلکه با یک درد انسانی مواجه شود. نویسنده با ظرافت نشان میدهد که چگونه در لحظات بحرانی، تمام آرمانها و تفکرات بزرگ، در غریزهی ابتدایی نفس کشیدن و تلاش برای بقا خلاصه میشود. همچنان مفهوم شاهد بودن در اینجا خود مینمایاند از این رو که راوی، شاهدیست که نباید باشد، او کسی است که از خط قرمز مرگ عبور کرده و برگشته تا آنچه را دیده، روایت کند. تلاش او برای اینکه بدنش را به زندگی متصل نگه دارد تا روحش به آرمانِ روایتگریاش برسد، تلاشی مداوم و بازتابیافته در داستان است. او بدنش را تیمار میکند تا زنده بماند و راوی باشد از این منظر باید گفت که این کتاب، رسالهای در ستایش ندای وجدان و حافظه در برابر فراموشیست، حافظهای که از فراز پیکری رنجور و زخمی، همچون ققنوسی که از سوختههای خویش میشکفد، به زندگی باز میگردد.
نسبت با تاریخ و جامعه
اما چنانچه در مقدمه هم اشاره شد، داستانِ «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»، روایتی برای ثبت تاریخ است و مخاطب از همان نخستین مواجهه با کتاب به خوبی درمییابد که این اثر چطور میان ادبیات و تاریخنگاری موازی ایستاده است از آن جمله، تقدیمنامهی کتاب به جاویدنامان وطن، پیوندی ناگسستنی میان متن و بطن جامعه برقرار میکند. از این رهگذر کتابی را که م. فرهنگ نوشته است، میتوان در زمرهی ادبیات پایداری یا ادبیات تروما طبقهبندی کرد. در این نوع ادبیات، نویسنده سعی میکند با بازسازی صحنههای آسیبزا، به درک جمعی از یک فاجعه کمک کند. ذکر جزئیاتی چون شعارهای خیابانی یا نامهای خاص، جزئیات ولو تکاندهندهی خرده رویدادها و مسایلی از این دست، کتاب را به یک آرشیو حسی از سالهای اخیر تبدیل کرده است. این اثر نشان میدهد که چگونه در آن هنگام که همچون سنتی دیرپا، تاریخ رسمی توسط قدرت نوشته میشود، میتوان کژدار و مریز، تاریخ حقیقی نوشته شده در حاشیهی خیابانها و در سکوت شبهای کهریزک را قلمی کرد آنچنانکه در سینهی شاهدان، زنده مانده بوده است.
الهیات غیب؛ چرا خدا به خواب رفته بود؟
اما در کنار واقعیتمحوری و مستندوارگی برجستهی روایت، از وجوه دیگر آن نیز نمیتوان گذشت؛ یکی از این وجوه را در همان نخستین مواجهه در عنوان کتاب میتوان بازیافت؛ درواقع عنوان کتاب بیش و پیش از هرچیز دیگری، لایهای کلامی و فلسفی به اثر میافزاید. «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»، اشارهایست به غیبت عدالت یا سکوت امر قدسی در برابر شر مطلق. این پرسش قدیمی که خدا در زمان فاجعه کجا بود؟، به روشنی و حتی در عنوان روی جلد کتاب هم آمده و عمیقا در تاروپود روایت تنیده شده است، پرسشی که جان مخاطب، به ویژه مخاطب آشنا با واقعه را تکان میدهد و بازجست عدالت الهی را در قلب او شعلهور میکند. نویسنده با این عنوان درواقع، نوعی یاس وجودی را به نمایش میگذارد؛ اما پارادوکس ماجرا اینجاست که خودِ عملِ نوشتن، نوعی عصیان علیه این خوابزدگیست. به این ترتیب میتوان گفت که نویسنده با بیدار ماندن و نوشتن، گویی میخواهد آن سکوت الهی را جبران کرده باشد.
وجه دیگری از این قدسینگری را شاید بتوان در هفت فصل بودن کتاب بازجست که شاید استعارهای از هفت خان رنج باشد. با این حال، حجم کم کتاب باعث شده تا ضربآهنگ روایت بسیار سریع باشد و این سرعت، اگرچه حس فوریت واقعه را منتقل میکند، اما در بخشهایی ممکن است فرصت عمیق شدن در محتوا و پیامهای فلسفی آن و همچنین عمیق شدن در شخصیتها را از خواننده بگیرد. شخصیتپردازی به طور کلی در این اثر، بیش از آنکه متکی بر پیشینه باشد، متکی بر موقعیت است. ما راوی را نه از طریق شناسنامهاش، علایق و روحیات و زندگیاش، بلکه از طریق لرزش دستهایش و انتخابهای سختش در میانهی میدان مرگ و زندگی میشناسیم. این رویکرد هرچند به لحاظ اصول داستاننویسی یک نقص به شمار میآید اما این حسن را هم دارد که شخصیت را به یک نماد از انسان معاصر ایرانی بدل میکند.
چرا باید این کتاب را خواند؟
و اما سخن فرجامین؛ «شبهایی که خدا هم خودش را به خواب زده بود»، کتابی برای آرامش و آموختن و چیزهایی از این دست نیست بلکه کتابی برای بیداری و یادآوریست. م.فرهنگ موفق شده است با نوشتن ولو عجولانهی این داستان، بخشی از حافظهی زخمی مردمانی را در قالب کلمات مهار کند. برای مخاطبی که در جستوجوی درک اتمسفر حاکم بر اعتراضات دیماه ایران و پیامدهای آن است، این رمان شاید بتوان گفت که عجالتا یک منبع دستاول حسی محسوب میشود. این اثر به ما یادآوری میکند که حتی در سیاهترین شبها، وقتی به نظر میرسد همه چیز، حتی خدا و آسمان، به خواب رفتهاند، روایت، تنها چراغیست که میتوان روشن نگه داشت به این امید که برای آیندگان از تاریخ واقعی بگوید؛ از دیگر سو این کتاب را در بازتوصیفی فرامتنی، ادای دینی میتوان قلمداد کرد به تمام آنهایی که در تاریکی کامیونها، در خوف بیمارستانها، در راهروهای سرد بازداشتگاهها و در غبار خیابانها، نفسشان حبس شد تا روزی، کسی، قصهی آنها را بنویسد.
منبع: اگر این انسان است، پریمو لوی، ترجمهی سپاس ریوندی، انتشارات ماهی، تهران: 1398


Comments