ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم
- نسیم خلیلی
- 12 hours ago
- 7 min read
داستانهايي براي فهم انسان ايراني و تاريخ ايران
نگاهي به مجموعه داستان «ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم»
ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم | آرش محمودی | چاپ اول: مرداد ۱۴۰۴، نشر مهری | شابک:4-07-917233-1-978 | مشخصات نشر: نشر مهری: لندن ۲۰۲۵ ميلادی/۱۴۰۴ شمسی | مشخصات ظاهری: ۱۶۰ ص. : غيرمصور | موضوع: داستان فارسی.
داستانهای خوشخوان آرش محمودی در مجموعه داستان «ما هم یه روز خانواده خوشبختی بودیم»، فرصت فراخی برای زیستن در تاریخ و خویشتنشناسی عمیق و مطبوعیست که آکنده با حزنی غریب و غمانگیز- که تو گویی برخاسته از زیستمان نویسنده، کرمانشاه باشد - جان و وجود مخاطب را در خودش فرو میبرد. زیستمان و زادگاهی که یادآور قلم درویشیان و شکوه شخصیت نویسندههایی مثل منصور یاقوتیست چنانچه گاهی نویسنده در داستانهایش از آنها یاد هم میکند؛ در آن داستان باشکوه «مولای خانههای بزرگ» که تو گویی سرگذشتِ در مهِ کوهستانها فرورفتهی هر چریک کردتبار آسیمهسریست در تاريخ که عمر و هستیاش را با شکوه و شرفِ مبارزه تاخت زده است، داستانی که بوی نفت میدهد و پرهیبی از محلهی صد دستگاه کرمانشاه - که محلهی شرکت نفتیها بوده است در دهههای چهل و پنجاه- پسِ پشت روایت جلوهگریِ محزون خودش را دارد، خانههای مثل اونیفرم شبیه همدیگر، نشسته بر پهنهای که به ستیغ کوه میپیوندد و نثر و طنین کلمههای نویسنده چنان تپنده است که این همه را در پس پلکهایت میتوانی ببینیشان، کاکهمولا را هم ميتواني ببيني که برخلاف قهرمانان قصهی «سالهای ابری»ِ درویشیان، با ملی شدن نفت، به قول خودش غزلخوان نشد، کاکهمراد که مثل شهروی قصهی «پسرک بومی» احمد محمود، به خارجیها خو گرفته و دوست نداشته که بروند، به خانوادهی بالتیمور: «گفته بود: آدم وقتی به کسی خو میگیرد جدایی برایش کمرشکن میشود. کاکهمولا غصهدار کوچ خانوادهی بالتیمور و بچههای قد و نیمقدشان بود. کوچی که هیچ بازگشتی نداشت. سه تا از بچههای بالتیمور در همین کرمانشاه متولد شدند و کاکه مولا کارهای زایمان و سجلشان را به تنهایی انجام داده بود. دیانا و دنیل و داریوش. حتا اسم این آخری را خودش انتخاب کرده بود.» آدمهای چریکوش روایت محمودی اما با اینکه با استعمار میجنگند اما مبارزانی آگاه و عمیقاندیشاند و از همین روست که به کاکه مولا نمیتازند كه چرا دلبستهي خانوادهي بالتيمور شده و فندك يادگاريشان را نگه داشته است؛ و از همين روست كه گرجي، چريك قصه، اينگونه معرفي ميشود: «او خوب میدانست آدمها دل دارند و همه غاصب و جانی نیستند. در کلاسهای درس و در سخنرانیهایش تاکید میکرد که نباید تر و خشک را با هم سوزاند و هرکس تنها مسوول رفتار و اعمال خودش است...» بعد که مامورها میآیند گرجی را همراه برادرش پرویز با خودشان ببرند و سوار ماشین میشوند، توصیفات و فضاها چنان بصری و خوباند که انگار به روایتی از روایتهای نوری بيلگه جیلان رفتهای در آن فیلم استقسدار «روزی روزگاری آناتولی» مثلا یا اینکه رفتهای توی قصهی «آخرين آرزوي يك محكوم به اعدام» در مجموعهداستان «چشم هیچکاک» منصور ياقوتي كه آن هم در كابين يك ماشين ميگذرد و آدمهايش دلاوروش مينمايانند درست چونان آدمهايي كه محمودي در قصههايش پرورانده است: «اين جور مردان را در ميان ايلات و طوايف غرب زياد بودهبودم كه در برابر شاه هم سر تعظيم پايين نميآوردند. بعضي از آنان كه از جنس ياغي بودند با اين كه گاو و گوسفند و زمين و چراگاه نداشتند اما مانند عقاب آسمانها آزاد و رها بودند. شايد چون هيچ رشتهاي آنان را به جايي وابسته نميكرد و در برابر عزرائيل هم سر خم نميكردند.»(یاقوتی. 1392: 30،31)

در همين قصه است كه اعدامي در حمايت از مجرم سياسي لب به سخنانی کوبنده و تاملبرانگیز ميگشايد که خود کم از طغیان ندارد: «تو از كدام طويله آمدهاي كه هنوز نميداني آدمهاي كتابخوان باعث عزت و افتخار و آبرويند. آدم باشخصيت و باخانواده كتاب ميخواند الاغ... اين آقا فكر ميكني چه كرده كه دستش را به دست من قفل كردهاند؟ هيچ!...فكر كرده... دلسوز مملكت و مردم بوده... سنگ الاغي مثل تو را به سينه ميزده... خودش كه عقده نداشته... يا معلم است يا مهندس يا دكتر... يا استاد دانشگاه... آدم با كله سياسي ميشود.»(یاقوتی. 1392: 31)
در داستان محمودي هم پرويز از ستم و سوگ، به كتابها و حريم امنشان پناه ميبرد؛ او بعد از رنجي كه از شكنجه و حبس برادرش گرجي ميبَرد، وقتي كه پا به سن ميگذارد يك كتابفروشي باز ميكند توي خيابان فرعي «چاه گلان» كرمانشاه، يك كتابفروشي كوچك و ناگرفته كه درش را که باز میکنی زنگولهای بالای قاب صدا و ترانهای قدیمی فضای کوچک دکان را پر ميكند، حس و حال به حزنآکندهای مملو از کتاب و کلمه که يادآور همان اصالتيست كه در نگاه قهرمانان ياغي قصههاي امثال ياقوتي هم ميشد كه سراغ گرفت؛ این ویژگي نمادوار مشترك ميان آدمهاي روايت محمودي و ياقوتي همان وجهي را فراياد ميآورد كه در رستنگاه اين پارهگفتار آمد و آن هم اهميت پژواكهايي از زيستمان و زادگان نويسنده است در آنچه كه مينويسد، يك جور معرفتشناسي كه تو گويي از يك جغرافياي فرهنگي تصاعد كرده و مثل مه كه هوا را ميانبارد، بر جان و قلم نويسندگان مينشيند و لابد برای همین هم هست که آدمهای این جغرافیا در داستانهای نویسندهی جوان هم فراخوانده میشوند مثلا در همین داستان وقتی که کتابفروش در پستوی کتابفروشی قلبش از کار میافتد: «سر جنازهاش شلوغ نبود. منصور یاقوتی و یدالله عاطفی و بهروز الیاسی و چند قوم و خویش. ساکت و بیتشریفات او را درست توی قبر گرجی میگذاشتند و قصهی زندگی برادرها تمام میشد. یکی شاعر و یکی شورشی». با این همه نویسندهی جوان راه خودش را میرود و قلم خودش را دارد و استقلال و استغنایی غرورانگيز که از معرفتشناسی و روحیهی خودش برمیخیزد و مثل حریری از غبار بر داستانهایش هم مینشیند حتی آن گاه که حرف از آدمهای بزرگ و تاثیرگذارِ همان جغرافیای فرهنگی تاملبرانگیز است، مثلا آنجا که پرتو کرمانشاهی را به داستانش میآورد و از او تحت عنوان سعدي كرماشان ياد ميكند و مينويسد: «يكبار با بچههاي دانشگاه، حوالي خيابان نوبهار پرسه ميزديم كه سعدي كرماشان را ديديم. بچهها مثل تولههايي كه يادشان مانده غريبي تكه ناني بهشان داده، دور استاد پرتو حلقه زدند و باهاش عكس يادگاري گرفتند. اما من دورتر ايستادم و نگاهشان كردم... من همينطوريام. يعني هر چيزي را سر جاي خودش ميخواهم. مثلا هروقت بساط عيش و نوش جور باشد حتما بايد شعرهاي پرتو هم خوانده شود. حالا يا خودم ميخوانم يا فايلهاي دكلمه را با صداي استاد پخش ميكنم. ولي دليلي نميبينم كه مثل جانورهاي باغ وحش بپرم توي پيادهرو و هم وقت خودم را بگيرم هم وقت استاد پرتو را...» اين نگاهِ هم همدلانه و هم از دور نگريستن به بزرگان را محمودي در ديگر داستانهايش در قبال نويسندگان بزرگ ديگر، گلشيري و احمد محمود و غيره هم دارد تا همان استغناي غرورانگيزي را يادآوري كند كه در معرفتشناسي اوست؛ مخصوصا در آن داستان «هيچكس هيچكس را به خاطر نميآورد» كه روايت گفتگوهاي راوي و غلومي در محوطهي امامزاده طاهر است در رويارويي با قبور بزرگان و يادكرد داستانها و قلمشان كه نويسنده هم ميخواهد داستانها و يادبود آنها را گرامي بدارد و هم آن خط مستقل خودش را به عنوان نويسندهاي كه ميخواهد به راه خويش برود بازنمايي كرده باشد: «روي قبر نوشته بود احمد محمود. زير اسم با حروف كوچكتر نوشته بودند احمد اعطا. اسم اين يكي برايم آشنا بود اما خوب يادم نمانده بود كجا شنيدم. غلومي گفت: ميشناسيش؟ گفتم: نه اما اسمش خيلي به گوشم آشناست. گفت: يعني تو رمان همسايهها را نخواندي؟ گفتم: آهان. نه نخواندم. ولي حالا يادم افتاد. خنديد گفت: همسايهها را حتما بخوان مطمئنم دوست داري. گفتم: من كتابهايي را كه بين مردم زياد ميچرخد نميخوانم. مردم دريوري زياد ميخوانند. گفت: اين يكي فرق دارد. جريان عاشقي خالد حتما حالت را جا ميآورد.» در داستان آلاسماعيل اما نويسنده در مواجهه با نويسندگان بزرگ خلاقيت بديعي به خرج داده و قهرمان داستانش را به جاي فرزند گمگشتهي سيمين و جلال ادبيات نشانده و از سنگي بر گوري و خانهي سيمين و جلال و چيزهاي ديگر هم گفته است تا باز هم نشان بدهد كه اين قلم پخته از همنشيني پر از جزئياتي ميآيد كه با نويسندگان و روحيات و خاطرات و قلمشان داشته است.
در این میان تاریخ در روایتهای محمودی جلوهگری قابلتوجهی دارد، تو گویی گاهی نویسنده میخواهد مثل یک معلم تاریخ نوپرداز، شرحی از تاریخ به دست بدهد پای تخته سیاه قصههایش؛ با این همه روایتها چنان با روح داستان در هم تنیده شدهاند که تکهای وصله شده نباشند، از روایت فالانژيستها در داستان نخست گرفته تا روايت گروه هفتاد و خسرو گلسرخي و ماجراي گروگانگيري فرح ديبا در آن داستان خوشخوان «طيفور»؛ و البته كه در بيشتر داستانها يك گوشهاي هم جنگ هست، جنگي كه باز هم راه به جغرافياي زيستمان نويسنده ميكشد چه آن گاه كه متولد ميشود و چه آنگاه كه قد برميافرازد و كتاب ميخواند و كتاب ترجمه ميكند: «جريان اسمگذاريام خندهدار است. وسط جنگ ايران و عراق همهي فاميل جمع شدهاند خانهي ما تا مراسم اسمگذاري را برپا كنند. يك ساعتي نگذشته كه موشكباران عراقيها شروع ميشود و تصميم ميگيرند بساط اسمگذاري را سريع جمع كنند و بروند گوشهاي پناه بگيرند. توي آن هاگير واگير مادرم طيفور را روي كاغذ مينويسد و ميدهد دست پدربزرگم و او هم شهادتين را توي گوشم ميخواند و قضيه ختم ميشود. بعد مرا در سفرهاي كه پر از پوست تخمه آفتابگردان بوده ميپيچند و ميروند زير خان كه پناه بگيرند.» در داستان اول، «فالانژيستها» هم - كه از همان صفحات نخست مخاطب را مسحور خودش ميكند - باز حرف از جنگ است از زبان همان تازهمتولدشدهي گرفتار در موشكباران و مراسم اسمگذاري، كه حالا معلم جوان و طغيانگر مدرسه است و ميخواهد توجه مدير مدرسه را- كه دگم و آزاردهنده به نظر ميرسد – به كتابي كه ترجمه كرده است جلب كند؛ ديالوگهاي معلم و مدير تصوير شفافي از ديالوگهايي را بازنمايي ميكند كه در تاريخ معاصر ايران در برابر رخداد جنگ ايران و عراق در اين ساليان وجود داشته است، يك جور خويشتنشناسي تاريخي كه يك سويهاش رها كردن رنج جنگ است و سويهي ديگر در پناه جنگ زيستن و زيستن و زيستن: «گفت: حالا اين رمان بلند راجع به چي است؟ گفتم: پسربچهاي كه پدرش را در حادثهي يازده سپتامبر از دست داده. راجع به جنگ هم هست. گفت: كدام جنگ؟ گفتم: خيلي از جنگهايي كه آمريكا درش شركت داشته. گفت: در مورد جنگ ما هم گفته؟ فكر كردم شوخي ميكند اما اصلا پلكهاي خمارش هم تكان نخورد. گفتم: نه. حادثهي يازده سپتامبر و جنگهاي جهاني و بمباران هيروشيما و ناكازاكي و ... گفت: پس جنگ ما چي؟ گفتم: اين رمان مربوط به بخشي از تاريخ آمريكا و انسان آمريكايي است... گفت: به نظرت چرا دربارهي تجاوزهاي صدام هيچي ننوشته؟ گفتم: من ميدانم چه منظوري داري. ولي اين رمان موضوعش متفاوت است. گفت: يعني ميخواهي بگويي آمريكا در جنگ ايران و عراق هيچ دخالتي نداشته؟ گفتم: شايد... سياست... با تعجب گفت: شايد داشته؟ يعني چي شايد؟ گفتم: نه آقاي صفايي. ببينيد من بچهي كرمانشاهم. جنگ از شهر ما شروع شد و در شهر ما تمام شد. گفت: خب منظور؟ گفتم: منظورم اين است كه جزييات اين جنگ را ميدانم. ميدانم چند كشور به عراق كمك نظامي كردند. ميدانم چقدر نابرابر بود. ميدانم چند عمليات انجام شده و خيلي چيزهاي ديگر. اما ربطش را به رماني كه ترجمه كردم نميدانم.» و به اين ترتيب است كه محمودي با ديالوگهايي به ظاهر ساده بخشي از تاريخ و روانشناسي اجتماعي سالهاي اخير جامعهي ايران را بازنمايي ميكند و از قصههايش شاهكارهايي براي فهم انسان ايراني و تاريخ ايران ميسازد.
منبع:
چشم هيچكاك. منصورياقوتي. انتشارات هيلا. چاپ اول. تهران. 1392
