top of page

من، منصور و آلبرايت: داستانی از سوگ و حقیقت

نسیم خلیلی
Jul 13
8 min read

Updated: Sep 15

داستانی که هم تاریخ است و هم بازگشت به تاریخ

بعضی کتاب‌ها آمیزه‌ای از رئالیسم و اندوه و تاریخ‌نگاری و جادوی به خویشتنِ خویش پناه بردن‌اند. این کتاب‌ها به ریسمان سورئالیسم و باستان‌گرایی آویخته‌اند و رنج زیسته‌ی اکنون را تاب می‌آورند. روایت «من، منصور و آلبرایت»ِ فرخنده حاجی‌زاده، کتابی از همین دست است. این کتاب می‌خواهد تاریخ‌نگاری حلقه‌ای از قتل‌های زنجیره‌ای را در تاریخ معاصر ایران، در قالب رویکردی درآمیخته با طغیان و رنج و استیصال، به ریشه‌ها و اسطوره‌ها نسبت بدهد. روح فراخ انسانی که از ابتدای تاریخ در رنج دیگرکشی غوطه‌ور بوده، در این داستان به وضوح نمایان است.


در دل همین تکاپوها، نویسنده در سوگ قتل برادر نویسنده-معلم خود در شبی در آستانه‌ی اندوه پاییز، در کرمان، تلاش‌های بی‌فرجام خود و خانواده‌اش را برای یافتن ردپایی از قاتلی که مردی و کودکی را کشته‌اند، روایت می‌کند. او می‌نویسد: «تلاش‌هام راه به جایی نمی‌برد. یونسکو اعلام می‌کند کهن‌ترین تمدن جهان در جیرفت کرمان کشف شده. جیرفت شهر دقیانوس شناخته می‌شود. من از خداخواسته به محمد می‌گویم: «فهمیدی؟ حمید به دست قابیل کشته شده.»


راوی می‌کوشد با این فرافکنی استیصال خود را تاب‌آوری کند. اما محمد، همچنان در جهان واقعیت‌ها، در تاریخ ملموس و آشنای دهه‌ی هفتاد خورشیدی به دنبال قاتل برادر است. انگیزه‌هایش، عقبه‌اش: «محمد نمی‌پذیرد. مدام به گذشته برمی‌گردد، به سال‌های دورتر. هربار چیز تازه‌ای پیدا می‌کند. تازگی‌ها رسیده به مرگ مهرداد شکوری؛ دوست کتابفروشمان. می‌گوید: «مهردادم کشتن. شرط می‌بندم. مهرداد نه خودکشی کرد، نه سنکپ.»


این پاره‌گفتار به تنهایی می‌تواند فراز و فرود رنج و روان‌پریشی حاصل از آن را در میان دادخواهان خانواده‌ای ایرانی در تاریخ معاصر ایران بازنمایی کند. خانواده‌ای که در برابر قتل یکی از اعضای بی‌گناه و شریف خود، به استیصال و سرگشتگی رسیده‌اند. فرخنده حاجی‌زاده در این کتاب، در آمیزه‌ای از مستندنگاری و قصه‌گویی، عصاره‌ی همین سرگشتگی تاریخ‌مند را به تصویر می‌کشد.


من،‭ ‬منصور‭ ‬و‭ ‬آلبرايت | فرخنده‭ ‬حاجي‌زاده | ‬شابک‭ | 978-1-914165-01-6‏ ‬‬چاپ‭ ‬سوم‭: ‬تابستان‭ ‬۱۴۰۰،‭ ‬نشر‭ ‬مهری | مشخصات‭ ‬ظاهری‭: ‬۲۵۸‭ ‬ص‭.‬‏‭: ‬غیر‭ ‬مصور‭.‬‏

وقتی سوگ به سند تبدیل می‌شود

گاهی یک کتاب فقط روایت یک رخداد نیست. بلکه تبدیل می‌شود به صحنه‌ای برای حفظ حافظه، اعتراض به فراموشی و ثبت زخمی که اگر نوشته نشود، در هیاهوی روزمرگی‌ها دفن خواهد شد. «من، منصور و آلبرایت» از همین جنس کتاب‌هاست. متنی که از دل سوگ آغاز می‌شود اما به تدریج جامه‌ی یک شهادت‌نامه‌ی ادبی و سیاسی را به تن می‌پوشاند. فرخنده حاجی‌زاده در این اثر، نه صرفا داستانی درباره‌ی مرگ یک عزیز، بلکه روایتی درباره‌ی اصرار بر دانستن و بازجست عدالت و دادخواهی می‌نویسد. دانستن حقیقت قتلی که فقط دو تن از عزیزان نویسنده را از میان نبرده، بلکه فراتر از آن در تار و پود تاریخ معاصر ایران، زخم عمیق‌تری برجا گذاشته است.


این زخم، خون‌چکان و پرحاشیه و چالش‌برانگیزِ قتل‌های زنجیره‌ای در دهه‌ی هفتاد خورشیدی در ایران است. این کتاب، درباره‌ی قتل فجیع حمید و کارون حاجی‌زاده، معلم -نویسنده‌ی مستقل کرمانی و فرزند نه‌ساله‌اش، در آستانه‌ی مهر سال 1377 خورشیدی، و بیش از آن درباره‌ی پیگیری بی‌امان و غم‌بار خانواده برای کشف حقیقت این رخداد تکان‌دهنده است.


کتاب در قالب قصه‌ای سرشار از نمادها و نشانه‌های تاریخی روایت شده و به دست تاریخ سپرده شده است. اما در این میان اهمیت کتاب فقط در موضوعش نیست. بلکه بیش از موضوع، آن‌چه که این متن را تبدیل به متنی شاخص و متمایز می‌کند، چگونگی روایت آن است. روایتی شخصی، شکسته، عاطفی، گاه خشمگین و گاه حیرت‌زده، گاه سورئال و داستان‌وار. این روایت گاه خطاب به مقتول است، که انگار همه جا حاضر است و به جهان اندوهگین پسامرگش می‌نگرد.


طغیان بر ضد سوگ‌های خاموش

چنان‌چه پیداست، نخستین نیروی کتاب در لحن روایی آن است. «من، منصور و آلبرایت» از آن روایت‌هایی نیست که سوگ را به سکوتی محترمانه و بی‌صدا تبدیل کند. برعکس، اندوه در این متن زنده است. حرف می‌زند، می‌تپد، فریاد می‌کشد، اعتراض می‌کند و به گذشته برمی‌گردد. آدم‌ها و متن‌ها را به مدد می‌طلبد.


از ناصرزرافشان که وکیل به زندان فتاده‌ی پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای معرفی می‌شود تا نویسندگانی هم‌سرنوشت، محمد مختاری و منصورکوشان. از «ایران فردا» و «آدینه» تا «کلک» و «چیستا» و «دنیای سخن». و به این ترتیب و در این رفت و برگشت‌ها و خون دل خوردن‌هاست که دوباره زخم دهان می‌گشاید و خون در خونابه درمی‌آمیزد.


نثر کتاب محاوره‌ای، نزدیک به گفتار روزمره و سرشار از حرارت احساسی است. در عین حال، مشحون از داده‌های نمادین و سورئال و گاه ارجاعات مکرر تاریخ‌مند است. همین ویژگی باعث می‌شود متن، به جای آن‌که شبیه گزارش یا سندی خشک و اطلاعات‌محور باشد، رنگ و بوی تجربه‌ای زیسته به خود بگیرد که درواقع هم چنین است.


حاجی‌زاده از زاویه‌‌دید اول‌شخص می‌نویسد. اما این «من» فقط یک صدای فردی نیست. بلکه به تدریج و در افت و خیزی فرساینده و غم‌بار، به جایگاهی جمعی‌تر می‌رسد. منی که هم می‌گرید و هم می‌پرسد و هم به حافظه‌ی جمعی وصل می‌شود. این وصل شدن به جمع و رنج‌های جمعی در سالن تئاتر، وقتی که راوی روایت، به پیشنهاد یک دوست، در اوج روزهای دادخواهی، به تماشای نمایشِ «در ذکر مصیبت استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین» اثر بهرام بیضایی می‌نشیند، در فضایی از نماد و هم‌نشست اندوه و رنج، بیش از هر جای دیگری به اوج می‌رسد.


کتابی برای حقیقت، نه فقط برای روایت

یکی از مهم‌ترین درون‌مایه‌های تکرارشونده‌ی کتاب، حقیقت‌جویی نهفته در آن است. خانواده‌ی حاجی‌زاده در این روایت، صرفا عزادارانی خاموش نیستند. آن‌ها جویندگان حقیقت‌اند. در این مسیر، کتاب به چیزی فراتر از سوگ‌نامه نزدیک می‌شود. به چیزی که امروز بیش از همیشه معنای جامعه‌شناختی دارد: دادخواهی.


این‌جا و در این روایت، مساله فقط این نیست که چه کسی کشته شده، بلکه مساله این است که چرا کشته شده است. چه ساز و کاری پشت آن بوده و چگونه می‌توان علیرغم همه‌ی محدودیت‌ها و دعوت‌های مکرر به سکوت در برابر انکار ایستاد. از همین جاست که کتاب به متن سیاسی-اجتماعی مهمی تبدیل می‌شود. اشاره به قتل‌های زنجیره‌ای و نیز قتل‌های استخاره‌ای در کرمان، متن را از سطح روایت خانوادگی بالاتر می‌برد و در بستر تاریخ خشونت سیاسی ایران جای می‌دهد.


در نتیجه، «من، منصور و آلبرایت» فقط درباره‌ی یک خانواده نیست. بلکه درباره‌ی تاریخی‌ست که در آن مرگِ بعضی از آدم‌ها همواره فراتر از مرگ شخصی‌شان بوده است. مرگ‌هایی که تاریخ و گفتمان و رنجی جمعی را بازنمایی می‌کنند.


نوشتن علیه فراموشی

اگر بخواهیم جوهره‌ی این کتاب را در یک عبارت خلاصه کنیم، شاید بهترین تعبیر این باشد که این کتاب برای پاسداشت حافظه نوشته شده است. از همین روست که نویسنده با ظرافت در جایی از کتاب اشاره می‌کند که نام بردن یا نبردن از حمید حاجی‌زاده در مراسم گرامی‌داشت شهیدان راه آزادی، که اغلب با چهار نام پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده به یاد آورده می‌شود، درواقع اهمیت چندانی در نگهداشت یاد و نام حمید ندارد.


نویسنده با امید به پاسداشت حافظه و در همین راستا خطاب به حمید می‌نویسد: «از شعرا و نویسنده‌های شهرستانی مدام شعرها و قصه‌هایی می‌رسید که به تو و کارون تقدیم شده بود. توی کرمان، حتی توی مهمونی‌ها هنوزم وقتی که بحث ادبی یا سیاسی پیش میاد، ظاهرا تو و کارون می‌آئین می‌نشینین پیش چشم حضار. گویا محمدعلی علومی نمی‌تونه بدون گریه از تو و کارون حرف بزنه یا بنویسه. خوشنویسای شهرمون هم که بیشتر سرمشقای کلاس خوشنویسی‌شونو از شعرای تو می‌دن. محمد میرزایی تحت تاثیر این سرمشقا خودش شاعر شده. یه دفتر پر از غزل داره. اصغر انتظاری نمایشگاهی از شعرای خوشنویسی‌شده‌ی تو ترتیب داده. انتظاری از همون روزای اول قتلت، صفحه به صفحه‌ی شعرای تو رو گرفت دستش و رفت تو انجمنای خوشنویسی، سراغ خوشنویسای دیگه.»


کتاب بارها از این رهگذر، به ثبت، فهرست کردن، یادداشت‌برداری و بازگشت به نام‌ها و نشانه‌ها متوسل می‌شود. این اصرار بر نام بردن، صرفا یک تکنیک روایی نیست. بلکه آن را باید نوعی مقاومت اخلاقی هم به شمار آورد. وقتی نام‌ها نوشته می‌شوند، حذف کردنشان سخت‌تر خواهد بود. همچنان‌که وقتی خاطره‌ها ثبت می‌شوند، انکارشان ناشدنی خواهد بود.


از این منظر، در چنین متنی، نوشتن نقشِ بایگانیِ درد را پیدا می‌کند. حاجی‌زاده انگار می‌خواهد در برابر فرسایش حافظه، چیزی را نگه دارد که تاریخ رسمی یا سکوت تحمیل‌شده ممکن است آن را پاک کند. به این ترتیب، کتاب هم‌زمان هم روایتی داستانی، هم نوعی اتوبیوگرافی و هم روایتی شهادت‌محور است. هم از زبان احساس و عاطفه استفاده می‌کند و هم از منطق ثبت و استناد و مستندنگاری.


ساختاری قطعه‌قطعه، شبیه خود حافظه

مروری کلی بر کتاب گویای آن است که یکی از ویژگی‌های مهم این اثر، ساختار غیرخطی و قطعه‌قطعه‌ی آن است. روایت با تداعی خاطره‌ها، تماس‌ها، بازگشت به گذشته و خطاب مستقیم به غایب پیش می‌رود. این شکل از روایت شاید در نگاه اول پراکنده به نظر برسد، اما درواقع با ماهیت موضوعش کاملا هماهنگ است. حافظه‌ی سوگوار، خطی و منظم نیست؛ پاره‌پاره، جهشی و مملو از بازگشت است. کتاب همین منطق را دنبال می‌کند و به همین دلیل خواندن آن نیازمند حوصله و همراهی بیشتری نسبت به کتاب‌های دیگر است.


این‌جا قرار نیست خواننده با یک داستان کلاسیک واجد منطق رواییِ آغاز-میانه-پایان روبه‌رو شود. او در عوض با متنی مواجه است که از کنار هم نشاندن قطعه‌ها ساخته می‌شود: قطعه‌هایی از درد، خاطره، اعتراض، گزارش، پرسش و یادداشت‌های مطبوعاتی، نامه به رییس‌جمهور و نماینده‌ی مجلس. و درست در دلِ همین گسست‌هاست که صداقت متن خودش را نشان می‌دهد. صداقتی که درآمیخته با نثری شورانگیز و اندوهگین از کتاب، علیرغم بافت پاره‌پاره‌اش، کلیتی شریف و تاریخ‌نگار برمی‌سازد.


درواقع نثر کتاب به وضوح یکی از جذابیت‌های روایت است. زبان، صریح و زنده است و به جای فاصله‌گذاری روشنفکرانه، خواننده را عمیقا وارد فضای عاطفی و فکری روایت می‌کند. با این حال، این صمیمیت به معنای سادگی نیست. متن، زیر ظاهر ساده‌ی گفتاری‌اش، حامل بار سنگین تاریخی و اخلاقی تکان‌دهنده‌ای هم هست. گاهی لحن به خشم نزدیک می‌شود، گاهی به تردید، گاهی به اندوهی که از فرط تکرار به نوعی فرسودگی می‌رسد. اما همین نوسان‌ها باعث می‌شود روایت مصنوعی و یکدست نباشد.


درواقع قوت کتاب در این است که درد را آرایش نمی‌کند. نه آرایش می‌کند و نه از آن می‌گریزد. بلکه چنان‌چه پیش از هم اشاره شد، این داستان، اساسا برای بایگانی درد است که نوشته می‌شود. از این رهگذر، سوگ در این‌جا نه تزئین است و نه شعار، بلکه بخشی از ساختار حقیقت است.


نقاط قوت و چالش‌های کتاب

از منظر نقد، «من، منصور و آلبرایت»، چند امتیاز روشن دارد. از آن جمله یکی این‌که کتاب اصالت عاطفی شگفت و شورانگیزی دارد. یعنی این‌که از تجربه‌ای واقعی، زخم‌خورده و زیسته برمی‌خیزد و از این رو پیوند‌دهنده‌ی فرد و تاریخ است. به ویژه از این منظر که سوگ شخصی را به ساختار قتل‌های سیاسی وصل می‌کند.


از دیگر سو، زبانش زنده و صمیمانه است و مهم‌تر از همه روایتش کارکردی حافظه‌ای و شهادت محور پیدا کرده و به این ترتیب از داستان، شکلی جسورانه‌تر ساخته است. چیزی که آن را می‌توان رهیافتی میان داستان و جستار، تاریخ‌نگاری و اتوبیوگرافی دانست.


در کنار این‌ها البته برخی چالش‌ها هم در مواجهه با کتاب به چشم می‌آیند. از جمله آن‌که پراکندگی روایت ممکن است برای بعضی از خوانندگان دشوار باشد. افزون بر این، شدت عاطفی بالا گاهی مجال تنفس کمی به مخاطب می‌دهد. وابستگی به زمینه‌ی تاریخی باعث می‌شود خواننده‌ی ناآشنا با بستر تاریخی قصه، ناآشنا با واقعیت قتل‌های زنجیره‌ای، بخشی از لایه‌های کتاب را از دست بدهد. اما این‌ها لزوما ضعف مطلق نیستند. از این رو که اساسا در متن‌هایی از این دست، همین دشواری‌ها بخشی از حقیقت اثرند.


درواقع چنین آثار آرمان‌گرایانه‌ای قرار نیست آسان باشند. بلکه بیش و پیش از آن قرار است صادق باشند.


جمع‌بندی؛ متنی میان رمان، سوگ‌نامه و سند تاریخی

و در نهایت باید گفت «من، منصور و آلبرایت» را می‌توان در مرز چند ژانر خواند: رمان، قصه، خاطره، سوگ‌نامه و متنی شهادت‌محور. نویسنده در این اثر، با شوری عاطفی، با نثری عمیق، با خاطره‌نگاری معطوف به جزئیات، نشان می‌دهد که نوشتن می‌تواند شکل دیگری از ایستادگی باشد. ایستادگی در برابر حذف، در برابر فراموشی و در برابر سکوتی که جهان حقیقت‌خواهی و عدالت‌جویی را به محاق می‌فرستد.


از این منظر، این کتاب را باید به چشم متنی خواند که فقط نمی‌خواهد چیزی را تعریف کند. بلکه می‌خواهد واقعیتی را حفظ کند، رنجی را به تاریخ بسپارد و فرصتی بیافریند برای اندیشیدن به یک اندوه و مصیبت سترگ جمعی. و همین رویکرد است که ارزش ادبی و انسانی و بیش از این دو، ارزش تاریخی این کتاب را دوصدچندان می‌کند.


من، منصور و آلبرايت
£15.00
Buy Now

جهان دوشيزه | فرخنده حاجی زاده | ترجمه علی اصغر فرداد
£12.99
Buy Now

سلول مطرود /  گفتارها‌ و‌ گپ وگفت های‌ ادبی‌ فرخنده‌ حاجی‌زاده
£29.99
Buy Now

نظر یۀ نگارش و خواندن رمان من، منصور و آلبرایت نوشتۀ فرخنده حاجی زاده
£14.99
Buy Now

Comments


bottom of page