داستانی از گذر «ستاره» زن ایرانی در یک بیمارستان روانی در فرانسه است که محور اصلی آن ارتباط او با بیماران و دیگر بیماران با همدیگر است.
ژیلۀ خودم را برداشتم و تنم کردم، روحم نیز در زیر ژیله جا شد، آن را هم پوشاندم تا دفرمه بودنش کمتر معلوم شود. البته نباید از حضور آدمها شرم میداشتم، چراکه بیشتر آنهایی که در آنجا بودند، مانند مجسهها چشمانشان باز بود، اما هرگز کسی را نمیدیدند و حافظهشان برای ضبطکردن از کار افتاده بود یا خودشان نمیخواستند آن را ضبط کنند.
در بیمارستان گویا هیچ کسی دوست نداشت از حباب تنهایی شیشهای خود بیرون بیاید و فقط میل داشت از درون حبابش به تماشای دیگران بنشیند، آن هم تنها برای سرگرمی و نه بیشتر.