از غربت به هنگامهای در درون رسیدم که هیچ چیز آرامش نمیکرد و غوغای سکوت، بجز باران شدن راهی نداشت و
جوهر میبارید بر تن کاغذ
افکاری از سرِ درد، حض، شادی و غم ...
شاید روزی هزاران آدم درون تو رژه میروند و تو باید در انعطافی خود خواسته، از سر مهر، هم عشق را ببینی و هم قهر را...
تن به شخصیتهای متفاوت بدهی و در کسوت آنها راهی شوی به ناکجا آباد و آنان تو را به هر سمتی که خواستند با خود ببرند و بیتعصب بهدنبالشان راهی شوی تا به مأمن آرامش برسی.
کموکسری زیاد است در نوشتهها که تمام آدمها با نقص و کمبودها در این جهان زندگی میکنند و همان کمیتها هدف نهایی تکامل است.
حال چه در این سفر و چه در سفرهای بعدی
بنابراین در نقص کامل و در کمال ناقصیم.
دل که بدهی دلداده فراوان خواهی یافت گاهی حقیقت را گریزی نیست.
تمامی کلمات چون خمیر بازی میشوند نشسته بر کف دستان افکار و
مبارزه درونی میطلبند برای تبدیل به شمایلی معنا دار
و ماحصلش کتابی میشود چهار جلدی در دستان شما
و هنوز سخت معتقدم:
در هنگامهی نوشتن،
بیپروایی میشوی محتاط!
تو نمیدانی روزی چند هزار نفر،
درون کلمات تو،
با تو میمیرند و زنده میشوند!
آدمها،
گاهی بیشتر از خود تو با تو زندگی میکنند...