...ترنجی چید و آورد آنجا باز کرد.
دختر ترنج گفت: «آب.» کلاغ بهش آب داد.
گفت: «نان.» کلاغ بهش نان داد.
بعد گفت: «آدی و آدی! چشمه مرادی! ای دختر ترنج، بگو خانه من کجاست؟»
دختر ترنج گفت: «انگار تو اون شاهزادهای نیستی که باباش هرسال به فقیر فقرا یک حوض عسل میداد، یک حوض روغن؟ همان نیستی که باید بیاد مرا به قصرش ببره...»
کلاغ گفت: «من همان کلاغم که وقتی آن کسی که باید بیاد و تو را به قصرش ببره، آمد و تو را به قصرش برد، من به لانهام نمیرسم.»
ـ الهی صد سال سیاه به خانهات نرسی. من بهت نمیگم...