نگاه مهری رحمانی نویسنده و منتقد بزرگوار، بر رمان گنبدهای قرمز دوست‌داشتنی


به قلم مهری رحمانی




نوشته: صحرا کلانتری

انتشارات : نشر مهری _ لندن



بوف کوری در غیاب زن اثیری

در بوف کور، با زنی دوشقه ( لکاته _ اثیری) در ذهن مردی روبه رو بودیم ،که در این تراژدی دوپاره قادر به انتخاب هیچکدام نبود. چون آرمان ذهنی او از زن ، آمیخته‌ای از هر دو بود .چونان اسطوره‌ی بوگام داسی ، زنی اثیری و مقدس که فاحشه‌ای در آن نهفته است.

زن اثیری برای ارضای مادرِ رفته در گذشته‌ی مرد و زنی لکاته که فقط به او تعلق داشته باشد و هیچ مردی حتا قادر به دیدن او نباشد چه رسد به بودن با او . در عالم بوگام داسی نمی تواند وجود خارجی داشته باشد. پس این آرمان در ذهن مرد دچار دو شقه گی و آزار روحی او شده که منجر به مرگ آسمانی زن اثیری و مُثله شدن زن لکاته می گردد . راوی در بوف کور از کمپلکس مثبت مادری رنج می برد که هم مادر شیرین و مقدس خود را در زن می جوید، هم پاسخی برای ارضای شهوات و سرکشی های جسمانی خود .

اما در رمان گنبدهای قرمز دوست داشتنی از دوپارگی زن در زندگی واقعی مرد ،دو زن لکاته حاصل شده ( یکی ادامه‌ی مادر – دیگری در قالب همسر ) و از زن اثیری خبری نیست . چون راوی دچار عقده‌ی منفی مادری ست . مادری که دایم او را با تکرار یک جمله ( تو هیچوقت مرد نمی شوی !) تحقیر کرده و آزار می داد . علاوه بر حضور این مادر در ذهن راوی ( حضوری در غیاب پس از مرگ مادر) ، ظاهر لطیف شاهین ( راوی) و بدنی بی مو و پوست و چشم هایی روشن نیز مزید بر علت شده و از او شخصیت ظریفی ساخته بود، که برای آن دو لکاته جذابیتی نداشت . شاهین میان این دو جمله دست به دست می شد :

_ مادر : تو هیچوقت مرد نمی شوی!

_ همسر : اگر دختر بودی خیلی زیبا می شدی!

درست در نقطه‌ی مقابل او مردی قرار دارد به نام مسعود با لب هایی کبود و موهایی بلند و جو گندمی، که بسیار محبوب این دو زن است . شاهین همسری به نام آرام دارد.آرام، لکاته‌ای آشکار است ، و دوستش کوشا همسری دارد به نام بهار ( که لکاته‌ای را در خود حمل می کند . هر دو از شاهین استفاده‌ی ابزاری می کنند .

در شروع داستان نویسنده با مخاطب حرف می زند و توضیح می دهد که چگونه سعی کرده کلمات را در کشاکش میان خود و رمانش به زبان ساکنان بیرون از سیاره بیافریند . در واقع کلمات به سختی توانستند راوی را در رمان ترجمه کنند و گنبدهای قرمز دوست داشتنی را بیافرینند .

نویسنده شاعر هم هست و دست به اقتباسی شعر گونه از این رمان می زند که در مقدمه‌ی کتاب می آورد . در هم تنیدن سه تار ( ساز مورد نوازش شاهین ) و ساطور را ، نت به نت اجرا می کند و این که چگونه سازی که آه اش شنیده نشد به سطل زباله افتاد ،و باز خوانی ان به مفهوم ساطور رسید.

راوی فکر می کند فوبیای زباله دارد به همین دلیل به جای شقه شدن زن در بوف کور ، اینجا رمان به دوشقه تقسیم می شود ، بخش رئال آن در خودِ سیاره و با زبان متداولش شکل می گیرد آن هم با فونتی نازک ، وبخش درونی داستان با زبان خارج از سیاره به ترجمه‌ای سورئال از او می رسد، آن هم با فونتی ضخیم. ( به نشانه‌ی زبانی که ذهن راوی را بیشتر در خود درگیر کرده و بر اندام هایش حک شده است ) :

می خواهی فاصله بنوازم با میزان‌های ساطورت

و نت‌های جمجمه‌ام را بکشانم به سکوتی پروار

تا گام دیگری به انقطاع اجاقی از شدت سرد

و گرم از پرده‌های بیات بیاویزی‌ام

قطعه

قطعه

به ردیف قصابان

راوی اولین خوانش از رمان خود را توسط شعری آغاز می کند و در مقدمه آن را تقدیم به مخاطب می نماید . خوانشی گشوده بر تعبیرهای گوناگون از متن و زایش متونی دیگر . بخش های بیرونی داستان در فضای خانه ، بالکن ها ، مهمانی های دوستان دوران دانشکده می گذرد و بخش های درونی در رابطه با سطل های زباله و تحقیق بر روی بازمانده‌ی زباله های سه آپارتمان خاص اجرا می شود .