آسیبشناسی تاریخی-روانشناختی انسانِ پسافاجعه
- نسیم خلیلی
- Jul 11
- 16 min read
نگاهی به روایتِ «فراتر از گناه و کفاره؛ کوششهایی برای چیرگی بر درهمشکستگی» ژان آمری
فراتر از گناه و کفاره: کوشش هایی برای چیرگی بر درهم شکستگی | ژان آمری | ترجمۀ رضا طالبی | چاپ اول: خرداد ۱۴۰۵، نشر مهری | شابک: ۲-۶۶-۹۱۸۱۹۷-۱-۹۷۸ | مشخصات نشر: نشر مهری : لندن | مشخصات ظاهری: ۱۷۴ ص. : غیرمصور | موضوع: تاریخ اجتماعی و اقتصادی علم |
کتابی برای اندیشیدن به وضعیت قربانی
کتابهایی هستند که نهتنها خود غنی و باشکوه و سرشار از معنا و هویت و خودشناسی و تاریخاند که در روزهایی باززنده میشوند که جهان و هستی و مخاطب تشنهی چنین متنهاییست، به نظر میرسد روایت عمیق و انسانی و سرشار از صداقتِ ژان آمری از همین دست کتابها باشد، روایتی مشحون از دروننگری و خویشتنشناسی و تاریخمندی که به قلمِ سلیس و خوشخوان رضا طالبی به فارسی برگردانده شده و از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده است تا انسانهای سرگشته و اندوهگینِ این روزها نیز به آسیبشناسیهای روانشناختی خود و پیرامونشان در اندوه و فرسایش پسافاجعه بیندیشد، و به راستی که هر انسانی پس از فاجعه تبدیل به انسانی دیگر میشود و گاه این دگردیسی چنان عمیق و جدی و اندوهبار است که برای انسانِ برخاسته از پسِ فاجعه نامی و عنوانی دیگر برمیگزینند چنانچه ژاپنیها به بازماندگان بمب اتمی هیروشیما، هیباکوشا میگفتهاند؛ «فراتر از گناه و کفاره؛ کوششهایی برای چیرگی بر درهمشکستگی»، نیز کتابیست دربارهی یک انسان برخاسته از پس فاجعه، یک یهودی اندوهگین و متفکر که از پسِ رنجِ زیستن در اردوگاههای کار اجباری و زوال کرامت انسانی در سلطهی تاریخی ناسیونالسوسیالیسم آلمانی، اساس و گشتاپو، اکنون با مرور خاطراتش تلاش میکند از رنج، شکنجه، تروماهای تاریخی، جنایت و فروپاشی اخلاقی انسان معاصر، بازتعریفهای تاملبرانگیزی به دست دهد، بازتعریفهایی که بیش از هر چیز باعث میشوند انسانی که سالها کوشیده است با بازگشت به کرامت انسانی و مبانی حقوق بشر، خود را از بار گناهِ خشونت و شکنجه و ستم برهاند، به گسترهی تاریخی فراخی بیندیشد که بخشی از بار ناراستیها و کجرفتاریهای نهفته در آن بر دوش و گُردهی او نیز هست از این رو که ما انسانها همه با هم تاریخ و جهان و هستی و اخلاق را ساختهایم. درواقع باید گفت «فراتر از گناه و کفاره؛ کوششهایی برای چیرگی بر درهمشکستگی»، از آن دست کتابهاییست که نه فقط دربارهی یک تجربهی تاریخی محدود و گذرا، بلکه دربارهی امکان زیستن پس از ویرانی و زوال و فاجعه سخن میگوید. مترجم به روشنی به این نگره در مقدمهی خود اشاره کرده و مینویسد: «این کتاب پس از جنگ جهان دوم نوشته شد، اما مخاطب آن تنها آلمانِ پس از نازیسم نیست. مسالهی اصلی آمری، مسالهی وضعیت قربانی است، وضعیتی که در آن، انسان نه فقط از حقوق خود، بلکه از اعتماد بدیهی به جهان محروم میشود.» و چه بسیار آدمیانی که در این سالها با ستم و سوگ و سرکوبِ تحمیل شده از سوی قدرت، نهتنها رنج برده و دچار فروپاشی روانی شدهاند، که فراتر از آن، اعتماد و امید خود را به جهان و انسان و بهبود اوضاع نیز از دست دادهاند از این رو که به قربانیان و بازماندگان فاجعه حق اعتراض و اندوه و گسست از جامعه داده نشده است، ژان آمری با درک این گسستگی و نومیدی، بهجا و درست، کتابش را با همین آسیبشناسی تکاندهنده به پایان میبرد: «در «فراتر از گناه و کفاره» آمری میکوشد تجربههای خویش را بازگو کند و نسبت به نظمی جهانی که به بهای خرد کردن و نابودی تکتک انسانها کار میکند، هشدار دهد. او مینویسد: «کسی که زیر شکنجه در هم شکسته شود، هرگز دیگر به جهان گرم نخواهد شد». و بر این باور پای میفشارد که باید حق رنجدیدگان را از جامعه بازخواست. بیآنکه این حق به رسمیت شناخته شود، صلح اجتماعی تا چه اندازه میتواند شکننده و دشوار باشد»؛ ژان آمری با چنین آرمانی در این اثر، با زبانی که هم اعترافگونه است و هم تحلیلی، به سراغ مسالههایی میرود که در ظاهر سیاسیاند اما در عمق خود، روانشناختی و وجودیاند: شکنجه، خاطره، وطن، هویت یهودی، کینه، و نسبتِ قربانی با جهانِ پس از فاجعه.

از تاریخ تا روان
این کتاب در بستربازگشت به دادگاه آشویتس، در فرانفکورت و در سال 1966 معنا پیدا میکند؛ یعنی در لحظهای که اروپا بار دیگر ناچار میشود به آنچه در جریان جنگ جهانی، نازیسم، تسلط اندیشههای ناسیونالسوسیالیسم آلمانی و گفتمان دهشتناک یهودیستیزی رخ داده است، نگاه دوبارهای بیفکند و از خود بپرسد آیا عدالت میتواند به زخمهایی چنین تاریخی و عمیق و بنیانبرافکن نزدیک شود یا نه. کتاب با چنین رویکردی از همان ابتدا نشان میدهد که قصدش نه صرفا ارائهی یک گزارش تاریخی از رویدادها، بلکه بررسی دروننگرانه و روانشناسانهی اثر ماندگار خشونت بر روح و جان انسان است. و مخصوصا تحلیلهایی چنان عمیق و خلاقانه دارد که ذهن را از نو به اندیشیدن دربارهی تفاوت آستانهی تحمل آدمها با جهاننگریها و در موقعیتهای مختلف برمیانگیزاند از آن جمله آمری برآمده از تجربهی زیستهی خود، به روشنی اشاره میکند که یک متفکر، که همواره جهان و مناسبات را بر اساس دانش و عقلانیت خود سنجیده است، چگونه بیش از یک دهقان با ایمان و یک مبارز حزبی ایدئولوژیگرا، در برابر دهشتِ شکنجه و ستم نابود میشود: «دوستانی که از نظر دینی یا سیاسی متعهد بودند، در برابر آنچه در اردوگاه رخ میداد و امر نامتصور را به واقعهای عادی بدل میکرد، دچار شگفتی نمیشدند، یا دستکم بسیار اندک شگفتزده میشدند. مومنان مسیحی و یهودی میگفتند انسانی که از خدا روی برگردانده است، باید ناگزیر هم وحشیگری آشویتس را برپا دارد و هم آن را زیست کند. مارکسیستها میگفتند سرمایهداری که به مرحلهی نهایی خود، یعنی فاشیسم، رسیده است، ناگزیر باید به کشتارگاه انسان بدل شود. هیچ امر ناشنیدهای در کار نبود؛ آنچه رخ میداد همان چیزی بود که مردان آموزشدیدهی ایدئولوژیک یا مومنان به خدا از دیرباز انتظارش را داشتند یا دستکم آن را ممکن میدانستند.» آمری با ادبیات به شدت صادقانه، عمیق و دروننگرانهی خود در ادامهی همین تحلیلهاست که بیش از هر چیز آن وجه خویشتنشناسی و آسیبشناسی روانشناختی اثرش را بازتاب میدهد: «من شخصا نه از ایمانی که بدان باور نداشتم انتظار لطفی داشتم و نه از ایدئولوژیای که گمان میکردم خطاها و استنتاجهای نادرستش را دیدهام. نمیخواستم یکی از آنان باشم، در جمع آن دوستان مومن، اما میخواستم چون آنان باشم: استوار، آرام و نیرومند. آنچه در آن روزها گمان میکردم دریافتهام، اکنون برایم چون دانشی قطعی جلوه میکند: انسان مومن، چه ایمانش بر بنیاد علل مابعدالطبیعی باشد و چه بر بنیاد دلایل درونماندگار، در معنایی گسترده خود را فراتر میبرد. اسیر فردیت خویش نمیماند...» و این همان فردیتِ پاسداشتهشدهایست که انسان را فیلسوف و اندیشمند میکند و رنج در روایت تحلیلی آمری دقیقا در همین جاست که این فیلسوف و اندیشمند بودن در بزنگاه سوگ و شکنجه و فروپاشی اخلاقی، دیگر محلی از اعراب ندارد، واجد پیوند اجتماعی با روح آسیبدیدهی انسان ستمکشیده نیست و در نتیجه بیارزش و سترون است.
با تمسک به همین ریزبینیها و ظریفاندیشیهای نهفته در کتاب است که باید گفت آمری در این اثر بیش از آنکه مورخ باشد، شاهدیست که از درون تجربهی شکست و اردوگاه، ساختار روان آسیبدیده را میکاود و اهمیت کتاب هم دقیقا در همین جاست: او رنج را رمانتیزه نمیکند، آنچنانکه جایی صریحا مینویسند که «نخستین چیزی که رخ میداد، فروپاشی کامل و بیخطای تصور زیباییشناختی از مرگ بود»، او رنج را فضیلت نمینمایاند و از قربانی، چهرهای قدسی نمیسازد. برعکس، آمری با دردی تاریخی و ریشهدار در قلب و جان و حافظهاش، میکوشد نشان دهد که خشونت چگونه جهان درونی انسان را میشکند، چگونه اعتماد بنیادی فرد به جهان، به بدن خود، به دیگران و آینده را از میان میبرد؛ و چگونه پس از آن، هویت انسانی دیگر به شکل پیشیناش بازنمیگردد؛ از این رو، کتاب حاضر فقط دربارهی گذشته نیست، بلکه دربارهی روان انسانیست که در برابر یک رویداد صعب دگرگون شده است. دربارهی همهی ما که هر یک در قلب رویدادهای صعب زمانهی خود، از انسانی که پیش از این بودهایم به انسانی دیگر مبدل گشتهایم.
شکنجه: فروپاشی اعتماد به جهان
محور مرکزی کتاب، فصل شکنجه است، فصلی که از همان ابتدا بنیان روانشناختی کل اثر را میسازد. آمری شکنجه را صرفا به عنوان یک درد جسمانی در برابر نگاه مخاطب خود تبیین نمیکند بلکه برای او شکنجه تجربهایست که در آن بدن، روح، و جهان بیرونی همه همزمان با هم فرو میریزند. درد در اینجا فقط یک حس فیزیکی و ملموس نیست – که البته هست –اما فراتر از آن نوعی ابطال انسانیت است. شکنجه، سوژه را از جایگاه فاعل زندگی به وضعیت ابژهای در دست دیگری تنزل میدهد. در چنین وضعی، قربانی نه فقط رنج میبرد، بلکه درمییابد که جهان دیگر محل اعتماد و صلح و امید نیست و اهمیت این نکته از بُعد تاثیر روانشناختی بسیار کوبندهایست که بر انسان رنجدیده باقی میگذارد. در بسیاری از روایتهای معطوف به خشونت، تمرکز بر آسیب جسمیست، برخی برخاسته از گفتمان پزشکی حتی توصیه میکنند که فرد شکنجهدیده دارودرمانی شود، اما آمری نشان میدهد که عمیقترین زخم، زوال امنیت هستیشناختی انسان در اثر زیستن در گفتمان شکنجه است. او همچنین نشان میدهد انسانی که شکنجه شده، دیگر نمیتواند به جهان به عنوان مکانی قابل پیشبینی، اخلاقمند و انسانی نگاه کند از این رو که بدنش صدمات گاه جبرانناپذیر دیده، زبانش زیر فشار شکسته، روحش مکدر شده و مهمتر و بنیانبرافکنتر از همهی اینها، دیگریِ انسانی برای او به چهرهای تهدیدکننده بدل شده است و نه یک همنوع ازلی و ابدی: «تجربه کردن همنوع به مثابهی موجودی ضدانسان، همچون وحشتی انباشته در درونِ قربانی میماند؛ وحشتی که مانع میشود جهان را زیر حاکمیت اصل امید ببیند، انسان شکنجهشده در برابر ترس بیسلاح است. از این پس ترس همان شمشیری است که بالای سرش خواهد چرخید. ترس -و نیز آنچه کینه نامیده میشود، اینها باقی میمانند و هیچ امکانی ندارند که در عطش انتقامی پالاینده فوران کنند و نیرو بگیرند». و اینجاست که شکنجه، به تعبیر آمری و برخاسته از تجربهی شخصی و اندیشیدهی خود او، از یک عمل فیزیکی فراتر میرود و به تجربهای متافیزیکی تبدیل میشود. اهمیت این تحلیل در آن است که آمری از قربانی نمیخواهد قوی باشد یا از رنجها و خاطرات شکنجه عبور کند بلکه برعکس ضمن همدلی عمیق با قربانیان، بر استمرار زخم تاکید میکند. شکنجه از نگاه او رویدادی نیست که با پایان یافتن ضربهها تمام شود؛ او تصریح میدارد که حتی پس از پایان فیزیکی شکنجه، آنچه میماند، بازتاب آن در حافظه، بدن و رابطهی فرد یا جهان است و به همین دلیل است که در این کتاب، رنج نه یک لحظه، بلکه یک وضعیت پایدار است. این پایدار بودن درد، بنیان نگاه روانشناختی آمری را در این کتاب میسازد: بر قلهی این بنیان روانشناختی این باور وجود دارد که زخم عمیق، زمان را نیز تغییر میدهد و در نتیجه، گذشته فقط گذشته نیست بلکه در اکنونِ فرد زندگی میکند: «قربانی شکنجه هرگز از یاد نمیبرد آن شگفتیای را که هنگام خرد شدن و از هم گسیختن مفاصل پشتش تجربه کرد، وقتی دید آنچه را – بنا بر سرشت خویش –روح یا عقل، آگاهی یا هویت مینامید، فرو میریزد و نابود میشود.»
حافظه به مثابهی محکومیت
یکی دیگر از نقاط درخشان و مهم کتاب، پیوند زدن حافظه با اخلاق است. آمری از خاطره نه به عنوان انبار رخدادهای گذشته، بلکه به عنوان میدان کشمکش سخن میگوید. قربانی ناچار است به خاطر بسپارد، نه از آن رو که میخواهد در رنج بماند، بلکه چون فراموشی در اینجا به معنی همدستی با جریان قدرتمداریست که در راستای حذف خشونت میکوشد. همین امر، حافظه را از یک فرآیند صرفا ذهنی به مسوولیتی اخلاقی تبدیل میکند. از منظر روانشناختی، این وضعیت پیچیده است. انسان معمولا برای ادامهی زندگی به سازوکارهای دفاعی فراموشی، انکار یا فاصلهگذاری نیاز دارد. اما در تجربهی آمری، فراموشی ممکن نیست و شاید حتی ناممکن و غیراخلاقی باشد. در نتیجه، حافظه هم پناه است و هم شکنجهی دوم. او میان نیاز به زیستن و ضرورتِ به خاطر سپردن گرفتار است. این دوگانه، یکی از ظریفترین تنشهای کتاب است: چگونه میتوان زنده ماند بیآنکه حقیقت رنج را دفن کرد؟
آمری با طرح این تنش، قربانی را از قالب سادهانگارانهی بیماری که رنج بیماری را بر گرده کشیده و حالا درمان یافته است، بیرون میآورد تا رهیافت آشتیِ بدون توجه به صعوبتِ رنج را از سپهرِ اندیشگی انسان تاریخمند بزداید؛ او میخواهد موکدا بگوید که روان زخمی، لزوما به آشتی نمیرسد بلکه گاهی فقط یاد میگیرد با رنجها و شکافهای خود زندگی کند. و همینجاست که کتاب از یک تامل تاریخی به یک مطالعهی روانشناسانهی عمیق تبدیل میشود. آمری با استدلالهای عمیق خود نشان میدهد که حافظهی آسیبزا نه فقط محتوا، بلکه ساختار ذهن را تغییر میدهد: زمان تکهتکه میشود، اعتماد به روایت منسجم از خویشتن سست میگردد، و فرد در کشاکش تکرار و بازگشت صحنههای دردناک زندگیاش را ادامه میدهد.
وطن و بیوطنی: بحران تعلق
فصل «انسان تا چه اندازه به وطن نیاز دارد؟» نیز یکی دیگر از محورهای مهم و تاملبرانگیز کتاب است. مسالهی وطن در اینجا فقط اشاره به زادگاه و جغرافیا نیست بلکه از وطن، به مثابهی یک نیاز روانی به تعلق، امنیت و شناسایی یاد شده است؛ آمری بر این باور است که انسانی که وطنش را از دست داده، تنها از یک سرزمین جدا نشده، بلکه بخشی از تداوم هویتی خود را نیز از کف داده است. در نتیجه، بیوطنی فقط وضعیت اجتماعی تبعید یا مهاجرت نیست، بلکه تجربهای درونی از گمگشتگی هم هست، وقتی که در یک سرزمین زندگی میکنی اما همچون یک گمشده یا کسی که حافظهی شادمانهاش مختل شده است، علقههای میهنی عمیق پیشینات را دیگر از دست دادهای، چون متولیان ایستاده بر فراز قدرت شکنجهگران دیروزند، یا وابستگان فکری آنها؛ حالا در این موقعیت بحرانزدهی جدید تو دیگر با بخشی از هموطنانت که رنج قربانیان دیروز را از یاد بردهاند، احساسات و آرزوهای مشترک نداری و حتی در اندوه و سوگ و شادی و آیینهای جمعی نیز با بافت غالب و دیکته شده از سوی قدرت احساس همآوایی و همسویی نمیکنی، شادی مشترک نداری چون این شادی تنها از رهگذر حذف عاملان شکنجه و رنج و اندوه و حرمان است که حاصل میشود و تا وقتی چنین حذفی اتفاق نیفتد تو بیوطن در وطن خویش استادهای و این بیوطنی، تنهایی و حسرت است، حسرتی که شاید با پذیرش صعوبت رنج قربانیان، و نه کتمان آن رنج، تا اندازهای میشد کمرنگترش کرد و آمری دقیقا همینها را در روایت خود گنجانیده است.
آمری به عنوان روشنفکر و بازماندهی رنجهای مردمانی از یک سرزمین، این فقدان عمیق روحی و بیوطنی را در سطحی بسیار عمیق تجربه کرده است و از همین رهگذر است که اکنون وطن برای او در این کتاب – کتابی که واگویههای درددلوار یک آلمانی بیوطن را میماند - نه اسطورهای آرامشبخش، بلکه پرسشی دردناک است: آیا انسان واقعا به جایی تعلق دارد یا این تعلق همواره شکننده و تاریخی است؟ چگونه میتوان همیشه به جایی تعلق داشت که بیش از امید و نشاط در آن رنج و شکنجه و سرکوب را به یاد سپرده است؟ رنجی که هموطنش بر گردهی او مینشانده چون همانند خودش نمیاندیشیده است؛ این پرسش برای هرکسی که با تبعید، آوارگی، یا گسست تاریخی مواجه شده، معنایی روانشناختی پیدا میکند. وطن، آنگاه که از دست میرود، درونی میشود؛ اما همین درونی شدن، گاه به صورت فقدانی مزمن باقی میماند. از این منظر، آمری مرز میان امر سیاسی و امر روانی را از میان برمیدارد. بیوطنی به این ترتیب و از نگاه او، فقط رویدادی بیرونی نیست، بلکه میتواند به صورت احساسِ نداشتن جایگاه در جهان تجربه شود. کسی که وطن ندارد، ممکن است حتی زبانش را نیز بیگانه احساس کند. در نتیجه، بحران تعلق، به بحران خود نیز تبدیل میشود. و بحران خود همان رنج اصلی است: «دلتنگی راستین وطن، ترحم به خویشتن نبود، بلکه ویرانی خویش بود. عبارت بود از تکهتکه کنده شدن گذشتهی ما؛ و این کار بی آن که به تحقیر خویشتن و نفرت از خودِ ازدسترفته بیانجامد، ممکن نبود.» در ادامهی همین گفتار است که نویسنده به شکلی تکاندهنده از رنج انسانی یاد میکند که دشمن اصلیاش را در وطنش در برابر خود دیده است و حتی تلاش برای شکست دادن این دشمن اصلی، باز هم به منزلهی وطنمند شدنی دوباره نبوده است: «ما وطن دشمن را در ذهن خویش منهدم میکردیم و همزمان آن بخش از زندگی خود را که با آن پیوند داشت نیز از میان برمیداشتیم. نفرت از وطن، آمیخته با نفرت از خویش میسوزاند؛ و درست در میانهی آن کوشش طاقتفرسا برای نابود کردن خود، هنگامی که دلتنگی سنتی وطن سربرمیآورد و میخواست جای خود را پر کند، این درد به مرزی تحملناپذیر میرسید... وضعیت روانرنجورانهای که هیچ روانکاویای درمانی برایش نمییابد.»
کینه و رنجش
فصل کینه یا رنجش، از آن فصلهاییست که ممکن است در نگاه نخست، تلخ یا حتی ناراحتکننده به نظر برسد، اما دقیقا به همین دلیل است که اهمیت دارد. آمری در اینجا از احساسی دفاع میکند که معمولا از او و امثال او خواسته میشود که کنارش بگذارند: رنجش مداوم قربانی. در روایتهای اخلاقی رایج، قربانی باید ببخشد، فراموش کند، و از بار گذشته رها شود. اما آمری این منظق را به عنوان یک قربانی که تاریخ را در برابر کنش نادرست با خود متهم و گناهکار میداند، به چالش میکشد. او نشان میدهد که رنجش، در شرایطی، نه بیماری اخلاقی بلکه شکلی از مقاومت است، مقاومتی در برابر تحریف تاریخ و عادیسازی جنایت: «آنچه برایم مهم است توصیف وضعیت ذهنی قربانی است... وظیفهی شخصی من دفاع از حالتی روانی است که هم اخلاقگرایان آن را محکوم میکنند و هم روانشناسان؛ باید بپذیرم حامل این عیب اجتماعیام و این بیماری را نخست به عنوان بخشی سازنده از شخصیت خویش بپذیرم و سپس آن را موجه بدانم.»
چنانچه از توضیحات آمری هم پیداست از دید روانشناسی، رنجش احساسی دوپهلوست، از یک سو میتواند فرد را در چرخهی درد نگه دارد و از سوی دیگر، میتواند آخرین نشانهی زنده بودن وجدان باشد. آمری در کتابش تصریح میدارد که ظاهرا طرفدار رنجش است اما نه به عنوان انتقام، بلکه به عنوان امتناع از آشتی تحمیلی که خود در درازمدت به تحریف تاریخ خواهد انجامید درواقع از این منظر پاسداشت رنجش و کینه، نوعی پاسداشت درستی و اصالت تاریخ هم هست؛ آمری تصریح میدارد که برخی زخمها را نمیتوان با ژستهای اخلاقی زودرس درمان کرد و اگر چنین رویکردی پیشه گرفته شود تاریخ از واقعیت خود تهی خواهد شد. او در ادامه تاکید میکند که گاهی تقاضای بخشش درواقع خواستی برای آسوده شدنِ جامعه از یادآوری گناه است و نه تلاشی برای التیام قربانی، نویسنده بر این باور است که چنین رویکردی خود ستمی دیگر است هرچند که به لحاظ روانی قابل درک باشد: «جامعه در پی بقای خویش و حفظ نظم است؛ نه به رنجِ فردی انسانها اعتنا دارد و نه به فهم آن دهشتی که رخ داده است. آنان که میتوانستند به راستی روایت کنند جان باختهاند؛ و بازماندگان به مزاحمانی ناخواسته بدل شدهاند».
اینجا کتاب به طرز درخشانی از روانشناسی فردی به اخلاق جمعی میرسد. از استدلالهای آمری میتوان چنین نتیجه گرفت که قربانی هم حق دارد نگذارد دردش مصادره شود. رنجش او شاید ناخوشایند باشد، اما کارکردی حیاتی دارد: این رنجش اجازه نمیدهد خشونت به فراموشی سپرده شود و فراموش کردن خشونت خود بازگشت به خشونت است از نو. آمری با این موضعگیری، قربانی را از نقش منفعل بیرون میآورد و او را به کنشگری که حامل حافظهای اخلاقیست، تبدیل میکند؛ این همان جاییست که کتاب، با وجود تلخی عمیقش، نیرویی رهاییبخش پیدا میکند: نه رهایی از گذشته، بلکه رهایی از اجبار به سازشی دروغین که تاریخ را از معنا و حقیقت دور میکند.

یهودی بودن: هویت تاریخی و ناممکن
در بخش «دربارهی ضرورت و ناممکنی یهودی بودن» کتاب به لایهای هویتی و فلسفی میرسد که از نظر روانشناختی بسیار پیچیده است. یهودی بودن در اینجا نه فقط یک تعلق دینی یا قومی، بلکه وضعیتی تاریخی است که پس از هولوکاست، دیگر نمیتواند بیدغدغه و ساده باشد. آمری در کتابش نشان میدهد که هویت یهودی، پس از فاجعه، با آگاهی دائمی از آسیب و تعلق همراه میشود. از همین رو، یهودی بودن در چنین بستر شکننده و اضطرابآلودی، هم ضروری است و هم در عین حال ناممکن: ضروری چون تاریخ آن را تحمیل کرده و ناممکن چون هر تعریف سادهای از آن در برابر تجربهی فاجعه فرو میپاشد. این پارادوکس به زیبایی روانِ بازمانده را آشکار میکند. انسانِ آسیبدیده نمیتواند به هویتی بیتاریخ بازگردد. او خود را از خلال زخمهایش میشناسد، اما این شناخت همواره ناتمام است. آمری در این بحث، نشان میدهد که هویت پس از فاجعه، به جای آنکه یک ذات ثابت باشد، تبدیل به پرسش میشود و همین پرسشی بودن، بار روانی سنگینی با خود به همراه میآورد از این رو که فرد را در وضعیت دائمی بازتعریف خودش نگه میدارد. در اینجا باید به دقت از یک خوانش سطحی پرهیز کرد. آمری هویت را تقدیس نمیکند اما آن را به ورطهی سادهسازی هم نمیاندازد. او میخواهد بگوید که هویت تاریخی، هم منبع درد است و هم تنها امکان معنا. این تناقض، نیروی اصلی کتاب است. آمری میکوشد در ترسیم و آسیبشناسی موقعیت بازمانده پس از فاجعه، نشان بدهد که او نه میتواند از تاریخ خود بگریزد و نه میتواند آن را بیدرد بپذیرد. این وضعیت، روان را در حالتی از کشمکش مزمن قرار میدهد؛ کشمکشی که آمری با صراحت و صداقتی کمنظیر به بازنماییاش در این کتاب پرداخته است تا پرتوی افکنده باشد بر ساختاری که خشونت و رنج را در چرخهای لایتناهی بازتولید کرده است.
زبان و سبک: اعترافی، دقیق و بیرحم
اما با گذر از همهی دادههای تاریخمند و انسانشناسانهی کتاب باید به نثر و شکل روایت نیز نگاهی بیفکنیم؛ از منظر ادبی کتاب شورانگیز آمری، آمیزهایست از جستار، شهادت، فلسفه و روانکاوی تجربی. زبان آمری نه تزئینی است و نه احساساتی. او از بیپیرایهگی برای رسیدن به هدفش بهره میبرد، اینکه منظورش را از رنجی نهادینه و دهشتناک صادقانه و روشن به مخاطب خود برساند، این سادگی ظاهری، قدرت متن را افزایش میدهد از این رو که خواننده حس میکند با نویسندهای روبروست که نمیخواهد چیزی را پنهان کند یا در لفاف زیباسازی و نوشتار ادیبانه همهی واقعیت آن را نشان ندهد. درواقع باید گفت این صداقت زبانی، بخشی از اخلاقمندی باشکوه نهفته در کتاب است که در همان نخستین سطرهای این یادداشت بر آن تصریح شده است. از طرف دیگر ساختار جستارگونهای اثر نیز حائز اهمیت فراوانیست؛ آمری به جای داستانپردازی خطی، از قطعههایی استفاده میکند که هرکدام به یک مفهوم مرکزی میرسند، شیوه و اسلوبی که اتفاقا با موضوع کتاب نیز هماهنگ است: تجربهی آسیب نیز خطی نیست؛ پارهپاره، بازگشتی و گسسته است و به این ترتیب است که خواننده با متنی مواجه میشود که از درونِ رنج، ریتم رنج را هم بازسازی میکند. با همهی اینها این را هم باید گفت که خواندن این کتاب برای همهی خوانندگان بدون تردید آسان نخواهد بود. بخش مهمی از این دشواری به رویکرد صادقانهی آمری بازمیگردد، درواقع گاه شدت تالمات نویسنده، خواننده را در موضع دفاعی قرار میدهد. آمری همچون رنجدیدهای شجاع و رکگو، که به دنبال احقاق حق انسانهایی نظیر خویش است، در کتابش به راحتی به مخاطب اجازهی فاصلهگیری نمیدهد. این ویژگی، از نظر نقد ادبی هم ضعف است و هم قوت: قوت، چون صمیمیت و صراحت را بالا میبرد و ضعف چون ممکن است برای خوانندهای که به دنبال روایت آرامتر یا عاطفیتر است، دشوار و سنگین باشد. اما دقیقا همین دشواری، نشانهی همان صداقت ستودنی کتاب است مخصوصا با سوژهی مانوس و شریفی که انسانهای همدرد نویسنده را در همهی پهنههای جغرافیایی و تاریخی به صداقت و خلوص این روایت جذب میکند.
ارزیابی نهایی
و در نهایت باید گفت که «فراتر از گناه و کفاره» کتابیست دربارهی چیزی بسیار بنیادیتر از سیاست پساجنگ: دربارهی این که انسان بعد از شکنجه، تبعید و نابودی اخلاقی چگونه هنوز میتواند خویشتن خویش را بفهمد و بشناسد. ژان آمری نشان میدهد که زخم، فقط خاطرهای دردناک نیست؛ نوعی دگرگونی پایدار در نسبت انسان با جهان است. از این منظر، کتاب او یک نقد عمیق به خوشبینیهای سادهلوحانه دربارهی التیام، بخشش و فراموشیست که ارزش تاریخمند این اثر را بازنمایی میکند؛ کتاب آمری به لحاظ روانشناختی نیز بسیار ارزشمند و تکاندهنده است؛ ارزش روانشناختی کتاب را همچنانکه پیش از این هم گفته شد در توجه همدلانهاش به آسیب میتوان بازجست، نویسنده در این کتاب با رهیافتی روانشناختی، آسیب را جدی میگیرد، نه به عنوان ضعف فردی، بلکه به عنوان رخدادی که هستی سوژه را میشکند. کتاب همچنین واجد ارزش ادبی و اخلاقی درخورِ ستایشی هم هست؛ ارزش ادبیاش در این است که برای چنین تجربهای، زبانی روشن، دقیق و بیرحم مییابد. و ارزش اخلاقیاش هم آن است که به ما یادآوری میکند عدالت بدون حافظه، چیزی بیش از یک نمایش صرف نیست. آمری از ما نمیخواهد که در رنج قربانی غرق شویم اما از ما میخواهد با پذیرش اهمیت و صعوبت رنج، رنج و تاریخ را تحریف نکنیم.
خلاصه آنکه این کتاب، روایت انسانی رنجدیده است که از فاجعه جان سالم به در برده اما نه برای آنکه مثل قبل شود بلکه برای آنکه نشان دهد پس از فاجعه، انسان چگونه با تکههای شکستهی خویش زندگی میکند. در این معنا، «فراتر از گناه و کفاره»، فقط یک عنوان بر تارک یک کتاب نیست بلکه بیانیهایست علیه سادهسازی رنج و دعوتی به فهم ژرف روان مجروح و از همین منظر است که باید گفت خواندنِ این اثر هم برای خوانندهی ادبیات، هم برای پژوهشگر تاریخ و هم برای آدمیانِ حقیقتجویی که به روان انسان در لحظات حساس میاندیشند، متنی ضروری و ماندگار است.



Comments